جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٩ - غزل ٢٦٩ هوس باد بهارم به سوى صحرا برد
غمِ عشقت چنان سپاه عقل را از من گرفت و به اسارت خود در آورد، كه ديگر توجّهى به خواسته خود و راهنماييهاى عقل نداشتم.
و چنان غمزه و هندوى زلف و كثرات عالم وجود، كه دو نوع از تجلّياتت مىباشند، (با پرده بردارى از حقيقت خود) مرا رهزنى نمودند و توجّه مرا از ظاهر عالم بشرى خود و مظاهر عالم گرفتند، كه ديگر جز تو را نمى دانستم و جز بوى عطر جمال و كمالت را از مظاهر استشمام نمى كردم؛ كه:
٢٠٤٣
«وَأَنْتَ الَّذى لا إِلهَ غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَىْءٍ، فَما جَهِلَكَ شَىْءٍ، وَأَنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إِلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأَنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[١]: (و تويى كه معبودى جز تو نيست، خود را به هر چيز شناساندى و لذا هيچ چيزى به تو جاهل نيست، و تويى كه خود را در هر چيزى به من شناساندى، تا اينكه تو را آشكارا در هر چيز ديدم، و تويى كه براى هر چيزى آشكار و پيدا هستى.)
|
دل سنگين تو را، اشك من آورد به راه |
سنگ را، سيل توانَد به رَهِ دريا برد |
|
امّا چه شد كه با آن همه بىاعتناييهاى دوست، بدين مشاهده نائل گشتم؟
علّت، همان سرشكهايى بود كه در روزگار هجران از غم عشقش از ديده فرو ريخته و به آن بار تعلّقات و حجابهاى ميان خود و دوست را مرتفع ساختم و در نتيجه، به درياى حقيقت راه يافتم. سنگ را، سيل توانَد به رَهِ دريا برد.
|
بحثِ بلبل، بَرِ حافظ، مكن از خوش نَفَسى |
پيش طوطى، نتوان صوتِ هزار آوا برد |
|
خواجه در بيت ختم غزل (با ذكر بلبل و طوطى و هَزار) باز از عظمت و بزرگى مشاهده خود سخن مى گويد و اظهار مى دارد: كجا مى توان جلوه مظاهر را با جلوه دلدار حقيقى مقايسه نمود.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.