جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٧ - غزل ٢٦٩ هوس باد بهارم به سوى صحرا برد
به داشتن چشم توصيف نمى شود، مهربان است ولى به دلسوزى وصف نمى شود، چهره ها در برابر عظمتش خاضع و خاشع گشته، و دلها از ترسش به لرزه در مى آيند.).
حال، بايد توجّه نمود كه خواجه در اين غزل در مقام حكايت مشاهده خود مىباشد و آن را با بيان ابيات ذيل اظهار نموده و مى گويد:
|
هَوَسِ باد بهارم، به سوى صحرا برد |
باد، بوىِ تو بيآورد و قرار از ما برد |
|
محبوبا! در ايّام و ليالى بهار كه فصل شكوفايى زيباييهاست و نسيمهاى جان بخش آن مى وزد، بدين اشتياق از جايگاه خود بيرون شده و به صحرا رفتم تا از نسيمها و مناظر بهارى بهرهمند گردم؛ ناگاه نفحات و رائحه عطرِ جمال تو را به مشام جانم از طريق موجودات استشمام نموده و بىقرار گشتم، نه تنها من، كه ديدم:
|
هر كجا بود دلى، چشم تو برد از راهش |
نه دل خسته بيمارِ مرا تنها برد |
|
به هر كجا مى نگريستم، تمام موجودات را، دانسته و ندانسته، مست جمال و كمالت مى ديدم و جذبه چشم مست و تجلّى خاصّ و كُشندهات همه را از خود بىخود نموده بود و تنها براى منِ خسته و بيمار و رنجورِ فراقت دلربايى نمى كردى؛ كه:
٢٠٤١
«أَللّهُمَّ!.
إِنّى أَسْأَلُكَ ... بِعَظَمَتِكَ الَّتى مَلَأَتْ أَرْكانَ كُلِّ شَى ءٍ، وَبِسُلْطانِكَ الَّذى عَلا كُلَّ شَىْءٍ، وَبِوَجْهِكَ الْباقى بَعْدَ فَناءِ كُلِّ شَىْءٍ، وَبِأَسْمائِكَ الَّتى غَلَبَتْ أَرْكانَ كُلِّ شَىْءٍ، وَبِعِلْمِكَ الَّذى أَحاطَ بِكُلِّ شَىْءٍ، وَبِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى أَضاءَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ. يا نُورُ! يا قُدُّوسُ!»
[١]: (خداوندا! همانا از تو خواستارم ... به عظمتت.
كه شراشر وجود هر چيزى را پر كرده، و به سلطنتت كه بر هر چيزى برترى دارد، و به رُويت [اسماء و صفات] كه بعد از هر چيزى پايدار و باقى است، و به اسمائت.
كه بر شراشر وجود هر چيزى غلبه كرده، و به علم و آگاهيت كه به هر چيزى احاطه دارد،.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٦.