جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٢ - غزل ٢٦٣ هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند
|
داشتم دلقى و صد عيب مرا مى پوشيد |
خرقه، رهنِ مى و مطرب شد و زنّار بماند |
|
مرا لباس پشمينه زهدى بود كه با آن راز خود را مى پوشانيدم. چون نفحات تجلّيات جان پرور دوست وزيدن گرفت، و به مى مشاهدات و ذكر او مشغول گشتم و به طرب و وجد در آمدم، دلق و خرقه زهد از دستم بشد و راز خود را نتوانستم پنهان دارم. ناچار، زنّار عبوديّت و عشق محبوب بىهمتايم با من باقى ماند و رازم آشكار گشت.
|
از صداى سخن عشق نديدم خوشتر |
يادگارى كه در اين گنبد دوّار بماند |
|
تمام آوازه ها كه از شخصيّتهاى مختلف در اين عالم ظاهر مى شود، پايان مىيابد؛ و نام هركس چند روزى بر سر زبانهاست، تا از اين جهان رخت بربندد و برود، ولى بهتر از صداى عشق جانان و ياد دوست كه همواره طنين انداز است، نمىبينم.
ملاحظه مى كنيم كه اهل جاه و مال و زهد قشرى و غيره، همه آمدند و رفتند و از آنها نام و نشانى نماند، امّا انبياء و اولياء : و اهل ذكر و طاعت حقيقى و محبّت جانان، همگى نام و نشانشان در اين عالم، جاودان مانده، و زدوده نخواهد شد و نداى ملكوتى عشق و محبّتشان به محبوب تا ابد طنين افكن است و هر جمعيتى كه مىآيند مشتاق شنيدن حالات و گفتار و رفتار ايشانند.
٣٢٢٣
«إِلهى! فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذين تَوَشَّحَتْ [تَرَسَّخَتْ] أشْجارُ الشَّوقِ إِلَيْكَ فى حَدآئِقِ صُدُورِهِمْ، وَأَخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ، فَهُمْ إِلى أَوْكارِ الْأفْكارِ [الْأَذْكارِ] يَأوُونَ، وَفى رِياضِ الْقُرْبِ وَالْمُكاشَفَةِ يَرْتَعُوْنَ، وَمِنْ حِياضِ الْمَحَبَّةِ بِكَأْسِ الْمُلاطَفَهِ يَكْرَعُوْنَ، وَشَرايِعَ الْمُصافاةِ يَرِدُوْنَ.»
[١]: (معبودا! ما را از آنانى قرار ده كه.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.