جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧١ - غزل ٢٦٣ هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند
گفتيم، از اين سخن نادم نگشتهايم، و بر آن ثابت قدم ايستادهايم، و هر لحظه باز «بلى، بلى» گوييم، و حاضر نيستيم به عالم بشريت خويش توجّه داشته باشيم، تا آنكه اعمال عبادى را براى رسيدن به لذايذ اخروى انجام دهيم.
و شايد منظور خواجه از «صوفى» در اينجا، اهل صفوت و كمال و معرفت باشد و بخواهد بگويد: اهل كمال، بقاء باللَّه را پس از فناء فى اللَّه يافتند، ولى ما به اين كمال نايل نگشتيم.
٢٩٠٠
«إِلهى! أُنْظُرْ إِلَىَّ نَظَرَ مَنْ نادَيْتَهُ فَأَجابَكَ، وَاسْتَعْمَلْتَهُ بِمَعُونَتِكَ فَأَطاعَكَ.»
[١]: (معبودا! به من، به چشم كسى بنگر، كه او را خواندى و اجابتت نمود، و به كمك خويش به عملش وا داشتى و اطاعتت نمود.)
|
خرقه پوشان همگى مست گذشتند وگذشت |
قصّه ماست كه در هر سربازار بماند |
|
زهّاد و اهل خرقه، به مستى از اين عالم گذشتند و مى گذرند. ما هم به مستى مىگذريم و خواهيم گذشت؛ امّا ايشان مست جمال حور و نعمتهاى بهشتى، و ما مست ديدار يار خويش. قصّه زهد و مستى ايشان از سر زبانها بيافتد و خواهد افتاد.
امّا قصّه عشق ماست كه در همه جا بر سر زبانها باقى خواهد ماند.
ممكن است اين بيت هم در بدرقه بيت گذشته باشد و به معناى دوّم آن بيت اشاره كند و بخواهد بگويد: اهل سير و سلوك به مقصد نهايى خود در كمال نايل شدند و ما را آب حيات ابدى ندادند، تنها قصّه اى از عشق و عاشقى ما بر سر زبانها مىماند.
٢٠٠١
«إِلهى! هَبْ لى قَلْباً يُدْنيهِ مِنْكَ شَوْقُهُ، وَلِساناً يُرْفَعُ [يَرْفَعُهُ] إِلَيْكَ صِدْقُهُ، وَنَظَراً يُقَرِّبُهُ مِنْكَ حَقُّهُ.»
[٢]: (معبودا! دلى به من عطا كن كه شوقش آن را به تو نزديك كند، و زبانى كه سخن راستش به سوى تو بالا آورده شود. [يا: آن را به سوى تو بالا كشد.]، و نگاهى كه حقيقى و واقعى بودنش آن را به تو نزديك گرداند.).
[١] ( ١، ٢) اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.
[٢] ( ١، ٢) اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.