جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٦ - غزل ٢٥٥ نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند
دارد. در هر لحظه با نگاهى به فناى عاشقى دست مى زند و از نابودى او هم باك ندارد. خواجه گويا مى خواهد با اين بيان تمنّاى كشته شدن و فناى خود را از محبوب بنمايد؛ كه:
١٩٢٠
«إِلهى! أُطْلُبْنى بِرَحْمَتِكَ، حَتّى أَصِلَ إِلَيْكَ؛ وَاجْذِبْنى بِمَنِّكَ، حَتّى أُقْبِلَ عَلَيْكَ.»
[١]: (معبودا! با رحمتت مرا بسوى خود بطلب تا به وصال تو نائل آيم، و با منّتت مرا جذب نما تا به تو روى آورم.)
|
رقص بر شعرتر و ناله نِىْ خوش باشد |
خاصه رقصى كه در او دست نگارى گيرند |
|
اى دوست! وجد و طرب نمودن با خواندن و يا شنيدن شعرهاى عاشقانهاى كه توصيف تو در آن باشد، و گوش فرا دادن به نفحاتِ جان فزايت خوش است، بخصوص آن زمان كه با تجلّيات اسماء و صفاتىات قرين باشد.
كنايه از اينكه: محبوبا! از آن نفحات شورانگيز و وجد آورت نصيب ما بنما؛ كه:
٢٣٢٥
«وَها! أَنَا بِبابِ كَرَمِكَ واقِفٌ، وَلِنَفَحاتِ بِرِّكَ مُتَعَرِّضٌ، وَبِحَبْلِكَ الشَّديدِ مُعْتَصِمٌ، وَبِعُرْوَتِكَ الْوُثْقى مُتَمَسِّكٌ.»
[٢]: (وهان! اينك من به درگاه كرمت ايستاده، و در معرض نسيمهاى لطفت در آمده، و به ريسمان محكم تو چنگ زده، و به دستگيره مطمئنّت در آويختهام.)
|
قوّت بازوىِ پرهيز، به خوبان مفروش |
كه در اين خيل، حصارى به سوارى گيرند |
|
اى كسانى كه در مقابل عشاق و اهل كمال، به زهد و تقواى خود فخر و مباهات داريد! از اين عمل در پيشگاه ايشان بپرهيزيد؛ زيرا آنان را قواى معنوى چنان است كه يكى از آنان مى تواند جمعى را بگيرد و اسير خود كند.
شيطان با آن همه عبادتى كه داشت و با آن قدرتى كه از حضرت حق براى.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.