جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٠ - غزل ٢٠٦ سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
نوشيدگان بر لبم جارى است، با آنكه آن را بد مستى مى دانست، سخنى نمى فرمود و آن را تربيت الهى به حساب مى گذاشت و هرچه مى كردم، به چشم كرمش زيبا بود. و از طرفى:
|
دل، چو پرگار، به هر سُو دَوَرانى مى كرد |
و اندر آن دايره، سرگشته و پا برجا بود |
|
با آنكه مجاهدات و زحمات سلوكى را زياد متحمّل مى شدم، ولى فايدهاى نمىبخشيد؛ و كوششهايم بىنتيجه مى ماند و همواره در منزل اوّلِ سير قرار داشتم؛ ولى:
|
مىشكفتم ز طرب، ز آنكه چو گل، بر لب جوى |
بر سرم سايه آن سرو سهى بالا بود |
|
اگرچه تلاش و كوششم به نتيجه نمى رسيد، امّا هر روز برافروخته تر مى گشتم؛ زيرا مى دانستم با قرار داشتن در زير سايه گرانبهاى استادى بزرگ، گل وجودم نخواهد خشكيد و سرانجام به نتيجه خواهم رسيد.
|
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان |
رخصت خُبث نداد، ارنه حكايتها بود |
|
استاد گلرنگ و دل به تجلّيات دوست گشاده، و يا به عالم طبيعت به نظر حُسن نگرندهام؛ كه: «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ»[١]: (خداوندى كه هر چيزى را آفريد، نيكو قرار دارد.) نه تنها به من با ديده حسن و نيكى و تربيت الهى مى نگريست، كه در حقّ زهّاد و لباس كبودين پوشان با آنكه آنان را گرفتار شرك و اشتباهات مىدانست، به خود اجازه بدگويى و ملامت نمى داد؛ كه:
١٤٩٢
«لَوْ عَلِمَ النّاسُ كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ- تَبارَكَ وَتَعالى- هذا الخَلْقَ، لَمْ يَلُمْ أَحَدٌ أَحَداً.»
[٢]: (اگر مردم مى دانستند كه خداوند-.
[١] - سجده: ٧.
[٢] - اصول كافى، ج ٢، ص ٤٤، روايت ١.