جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨ - سروده اى از علامه طباطبائى(رضوان الله تعالى عليه)
سروده اى از علّامه طباطبائى (رضوان اللَّه تعالى عليه)
|
همى گويم و گفتهام بارها |
بود كيش من، مهر دلدارها |
|
|
پرستش به مستى است، در كيشِ مهر |
برونند زين جرگه، هُشيارها |
|
|
به شادىّ و آسايش و خواب و خور |
ندارند كارى، دل افكارها |
|
|
به جز اشك چشم و، به جز داغ دل |
نباشد به دستِ گرفتارها |
|
|
كشيدند، در كوى دلدادگان |
ميان دل و كام، ديوارها |
|
|
چه فرهادها، مرده در كوهها! |
چه حلّاجها، رفته بر دارها! |
|
|
چه دارد جهان؟ جز دل و مهر يار |
مگر توده هايىّ و پندارها |
|
|
ولى راد مردان و وارستگان |
نيازند هرگز، به مردارها |
|
|
مهينْ مهر ورزان، كه آزادهاند |
بريزند از دامِ جان، تارها |
|
|
به خون خود آغشته و رفتهاند |
چه گلهاى رنگين، به جوبارها |
|
|
بهاران، كه شاباش ريزد سپهر |
به دامانِ گلشن، زرگبارها |
|
|
كشد رخت سبزه، به هامون و دشت |
زند بارگه، گل به گلزارها |
|
|
نگارش دهد گلبُن جويبار |
در آئينه آب، رخسارها |
|
|
رود شاخ گل، در بَر نيلوفر |
بِرَقْصَد به صد ناله، گلنارها |
|