جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٤ - غزل ١٨٩ دوش از جناب آصف پيك بشارت آمد
خداوندى است كه خيالهاى بشر را از راه يافتن مگر به اصل وجودش ناتوان گردانيده، و عقلها را از تخيّل و تصوّر ذاتش منع نمود، چون از شباهت و همگونى به دور است.- همچنين فرمود:
١٣٥٢
«أَلْحَمْدُللَّهِ الَّذى لا تَبْلُغُ مِدْحَتَهُ القائِلُونَ، وَلا يُحصى نِعَمَهُ العادُّونَ، وَلا يُؤَدّى حَقَّهُ المُجْتَهدُون؛ أَلَّذى لا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الهِمَمِ، وَلا يَنالُهُ غَوْصُ الفِطَنِ؛ أَلَّذى لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ، وَلا نَعْتٌ مَوْجُودٌ، وَلا وَقْتٌ مَعْدُودٌ، وَلا أَجَلٌ مَمْدُودٌ.»
[١]: (حمد و سپاس مختصّ خداوندى است كه گويندگان به مدح و ثنايش نمى رسند، و شمارندگان نمىتوانند نعمتهاى او را بشمارند، و تلاش كنندگان [در عبادت] نمىتوانند حقّ او را ادا نمايند؛ خدايى كه بلندى همّتها و ارادههاى جازم او را درك نمى كند، و فرو رفتن افهام تيز به او نمى رسد، كسى كه براى صفت او اندازه مشخص، و وصف موجود، و وقت معيّن، و نهايت معلومى نيست.).
آنان كه او را به كمالات خواندهاند، حرفى از هزاران توصيف را در عبارت آوردهاند؛ زيرا همان طور كه ذات حضرت دوست بىنهايت است، حُسن او نيز پايان و نهايتى ندارد. آرى! موجودِ محدود، چگونه مى تواند با بيانى محدود و عبارتى محدود او را بستايد؟! به گفته خواجه در جايى:
|
بيان وصف توگفتن، نه حدّامكان است |
چرا كه وصف تو بيرون، زحدّ اوصاف است |
|
|
ز چشم عِشق توان ديد، روىِ شاهد غيب |
كه نور ديده عاشق، زقاف تا قاف است[٢] |
|
|
عيبم بپوش زنهار، اى خرقه مى آلود! |
كان شيخ پاك دامن، بَهرِ زيارت آمد |
|
گويا اين اوّلين مرتبه اى بوده كه حضرت دوست براى خواجه تجلّى نموده و تا اين هنگام به زهد و عبادات قشرى معروف بوده. در اين بيت خطاب خود را در ظاهر متوجّه خرقه زهد، نموده، و در واقع وجود عنصرىاش را مخاطب قرار داده و.
[١] - بحارالانوار، ج ٤، ص ٢٤٧، روايت ٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧، ص ٧٦.