جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٢ - غزل ١٨٩ دوش از جناب آصف پيك بشارت آمد
|
دوش از جناب آصف، پيك بشارت آمد |
كز حضرت سليمان، عشرت اشارت آمد |
|
از بيت فوق بر مى آيد كه بشارت وصالى در خواب يا بيدارى به خواجه داده شده، كه مى گويد: شب گذشته، پيكى، خبر خوشى از جانب حضرت دوست توسّط يكى از نزديكانِ درگاهش (رسول اللَّه ٦ و يا اميرالمؤمنين ٧ و يا يكى از اولياء دوازده گانه : و يا يكى از برجستگان ديگر) به من رسانيده و مژده روزگار عيش و عشرت با دوست را داد. در جايى مى گويد:
|
رسيد مژده كه ايّام غم نخواهد ماند |
چنان نماند وچنين نيز هم نخواهد ماند |
|
|
توانگرا! دل درويشِ خود بدستآور |
كه مخزن زَرْ و گنج درم نخواهد ماند |
|
|
سروش عالم غيبم بشارتى خوش داد |
كه بر در كرمش، كس دُژَم نخواهد ماند[١] |
|
لذا خواجه آن بشارت را قطعى تلقّى كرده و در بيت بعد مى گويد:
|
خاكِ وجود ما را از آب بادهِ گل كن |
ويران سراىِ دل را، گاهِ عمارت آمد |
|
محبوبا! هنگام آن رسيده كه دلِ ويران ما (كه خواطر و آمال و آرزوها آن را ويران ساخته و ديگر جايى براى تو نگذاشته)، خلوت سرايت شود و آباد گردد؛ پس بيا و خاك وجود ما را با شراب مهر و محبّت و ذكر و مراقبه به جمالت گِل كن، تا جز تو نخواهيم و ندانيم و ديگر به هيچ خاطره و تعلّقى، آبادى آن از بين نرود. الهى!.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٩، ص ١٦٧.