جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥١ - غزل ١٨٦ دمى با غم بسربردن جهان يكسر نمى ارزد
|
دمى با غم بسر بردن، جهان يكسر نمى ارزد |
به مى بفروش دلق ما، كز اين بهترنمى ارزد |
|
آرى، غم و اندوهى كه بشر گرفتار آن است، به جهت حبّ نفس و خودبينى و خودپسندى اوست. و چون بر خلاف خواستهاش امرى پيش آيد، غمگين و نگران مىشود. ولى چنانچه از اين صفت ناپسنديده مبرّا گردد، آنگاه است كه از غم و اندوه رهايى مى يابد. خلاصى از اين معنى ممكن نيست جز به ذكر و محبّت و مشاهده حضرت دوست؛ زيرا جلوه او، سالك عاشق را از خود مى ستاند و ديگر خويش را نمى بيند تا غم داشته باشد؛ لذا مى گويد: دمى با غم بسر بردن ...
يعنى، محبوبا! حال كه جهان و كار آن، ارزش لحظه اى غم و اندوه را ندارد، دلق بشرى ما را به بهاى مىِ مشاهده جمالت خريدارى كن و آن را از ما بگير، كه اين گرفتن، بهترين و با ارزشترين چيزى است كه ما را از وابستگيهاى عالم طبيعت رهايى مى بخشد.
و ممكن است منظور از بيت اين باشد: اى دوست! گرفتارى غم عشق، و يا ابتلاء به دورى تو، با تمامى جهان برابرى نمى كند و چاره آن است كه لباس بشرى و عبادات قشرى و سطحى را به لطفت از ما بستانى، تا از غم عشق و دورىات رهايى يابيم؛ كه:
١٣١٧
«إِلهى! تَرَدُّدى فِى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ، فَاجْمَعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةً تُوصِلُنى إِلَيْكَ.»
[١]:
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨ و ٣٤٩.