جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٢ - غزل ٢٣٨ كنون كه در چمن آمد گل از عدم بوجود
|
كنون كه در چمن آمد، گل از عدم، به وجود |
بنفشه در قدم او نهاد، سر به سجود |
|
|
بنوش جام صبوحى، به ناله دَف و چنگ |
ببوس غبغب ساقى، به نغمه نى و عود |
|
|
به باغ، تازه كن آئينِ دينِ زردشتى |
كنون كه لاله بر افروخت، آتش نمرود |
|
|
ز دستِ شاهدِ سيمين عذارِ عيسى دم |
شراب نوش و رها كن، حديث عاد و ثمود |
|
چون خواننده اين غزل به تماشاى اوّل تا آخر آن مى نشيند، ابتداء گمان مى كند تمام آن در مدح بهار و زيبايىهاى آن است؛ ولى اگر به نظر دقيق ترى به جمله جمله ابيات بنگرد و تأمّل كند، خواجه را در مقام بيان حقايق و گفتارى ظريف تر مى يابد.
گويا در اين چند بيت مى خواهد خود، يا جوانان را به بهره بردارى از جوانى و طراوت آن دعوت نموده و بگويد:
١٧٥٧
«وَإِنَّما قَلْبُ الْحَدَثِ كَالْأَرْضِ الْخالِيَةِ، ما أُلْقِىَ فيها مِنْ شَىْءٍ، قَبِلَتْهُ.»
[١]: (و بدرستى كه دل جوان همانند زمين خالى و بكر است، كه هر چيز در آن كاشته شود، آن را مى پذيرد.- نيز:
١٧٥٨
«ماضى يَوْمِكَ فآئِتٌ، وَآتيهِ مُتَّهَمٌ، وَوَقْتُكَ
[١] - نهج البلاغة، نامهها، سفارش ٣١، ص ٣٩٣.