جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٠ - غزل ٢٣٧ گوهر مخزن اسرار همان است كه بود
آرى، طريقه مظاهر و كثرات، رهزنى و راهنمايى عاشق به معشوق است؛ زيرا معشوق را در كنار و جداى از مظاهر نمى توان ديد، بلكه حضرت دوست، با ايشان، و از ايشان تجلّى دارد؛ كه:
١٧٥٤
«لَيْسَ فِى الأَشْيآءِ بِوالِجٍ، وَلا عَنْها بِخارِجٍ.»
[١]: (نه داخل اشياء است، و نه بيرون از آنها.).
خواجه هم مى گويد: با خود مى گفتم كه زلف سياه و كثرات عالم، دست از رهزنى خود خواهند كشيد، و از ديدار معشوق محروم خواهم شد؛ ولى سالهاست كه بر اين سيرت و روش بوده و هستند؛ كه:
١٧٥٥
«إِنَّ اللَّهَ سُبْحانَهُ عِنْدَ إِضْمارِ كُلِّ مُضْمِرٍ، وَقَوْلِ كُلِّ قآئِلٍ، وَعَمَلِ كُلِّ عامِلٍ.»
[٢]: (به درستى كه خداوند سبحان نزد نيّتِ هر نيّت كننده، و گفته هر گوينده، و عملِ هر عامل هست.).
كنايه از اينكه: محبوبا! همواره الطافت شامل حال من است، و جمالت به غارتگرى خود از طريق كثرات مرا از من مى ستاند، و بر اين امر شاكرم.
|
حافظا! باز نما قصّه خونابه چشم |
كه در اين چشمه، همان آب روان است، كه بود |
|
اى خواجه! چه شده كه همواره اشك چشم، كه سرچشمهاش خون دل است، از ديدگان مى بارى و بدان پايان نمى دهى، بيا و راز آن را براى محبوب بيان نما، آخر اين سرشك ديدگانت بىدليل و به هرزه نبوده و نيست. شايد بىعنايتى دوست و يا اشتياق ديدارش به تو او را به چنين كار وا داشته؛ كه:
١٧٥٦
«أَلمُتَّقُونَ: أَعْمالُهُمْ زاكِيَةٌ، وَأَعْيُنُهُمْ باكِيَةٌ، وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ.»
[٣]: (اهل تقوى، اعمالشان پاك، و چشمانشان گريان و دلهايشان لرزان مى باشد.).
[١] - نهج البلاغة، خطبه ١٨٦، ص ٢٧٤.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى شأنه، ص ١٥.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب التّقوى، ص ٤١٢.