جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٣ - غزل ٢٣٦ گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد
زيباى آن بِرانم. دوست فرمود: نسيمهاى كوى ما از آن خوشتر است. نسيم بهشت، گوشه اى از نسيم جان فزاى كوى ماست؛ كه: «لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ»[١]: (در بهشت هرچه بخواهند براى آنان مهيّاست، ولى نزد ما افزونتر از آن است.) و همچنين:
١٧٤٥
«لَنْ تَتَّصِلَ بِالخالِقِ، حَتّى تَنْقَطِعَ عَنِ الْخَلْقِ.»
[٢]: (هرگز به خالق نخواهى رسيد، تا اينكه كاملًا از خلق ببرّى.- يا:
١٧٤٦
«مَنْ يَكُنِ اللَّهُ أَمَلَهُ، يُدْرِكْ غايَةَ الْأَمَلِ وَالرَّجآءِ.»
[٣]: (كسى كه خداوند آرزوى او باشد، به نهايت آرزو و اميدش خواهد رسيد.- نيز:
١٧٤٧
«يَنْبَغى لِمَنْ عَرَفَ اللَّهَ سُبْحانَهُ، أَنْ يَرْغَبَ فيما لَدَيْهِ.»
[٤]: (كسى كه خداوند سبحان را شناخت، سزاوار است كه به آنچه در نزد اوست، راغب و مايل باشد.)
|
گفتم: زمانِ عشرت، ديدى كه چون سرآمد |
گفتا: خموش حافظ! كاين غصّه هم سرآيد |
|
از اين بيت خوب معلوم مى شود كه خواجه با دوست سابقه عشرت و مشاهده داشته؛ لذا از سپرى شدن آن تأسّف خورده و مى گويد: به وى گفتم: ديدى چگونه زمان عشرت و انس با توام بسر آمد و هنوز تو را سير نديده، به هجرانت مبتلا گشتم!.
فرمود: خاموش باش و گله مكن كه اين غصّه هم بسر مى آيد و باز به وصالم راه خواهى يافت. در جايى خبر از پايان يافتن غصّهاش مى دهد و مى گويد:
|
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد |
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد |
|
|
آن پريشانىِ شبهاىِ دراز و غم دل |
همه در سايه گيسوى نگار آخر شد |
|
|
باورم نيست ز بد عهدى ايّام هنوز |
قصّه غصّه كه در دولت يار آخر شد[٥] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:.
[١] - ق: ٣٥.
[٢] ( ٢، ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى شأنه( روابط خداى تعالى با بندگان)، ص ١٧.
[٣] ( ٢، ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى شأنه( روابط خداى تعالى با بندگان)، ص ١٧.
[٤] ( ٢، ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى شأنه( روابط خداى تعالى با بندگان)، ص ١٧.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.