جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٢ - غزل ٢٣٦ گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد
من و تو صلح افتد؛ كه:
١٧٤١
«رُبَّ مَرْحُومٍ مِنْ بَلآءٍ، هُوَ دَوآؤُهُ.»
[١]: (چه بسا شخصى به خاطر بلاء و گرفتاريى، مورد رحمت و دلسوزى قرار مى گيرد، و حال آنكه، همان، داروى اوست- نيز:
١٧٤٢
«إِنَّ عَظيمَ الْأَجْرِ مُقارِنٌ عَظيمَ الْبَلَآءِ.»
[٢]: (همانا پاداش بزرگ با امتحان بزرگ همراه است.)
|
گفتم كه: بر خيالت، راهِ نظر ببندم |
گفتا كه: شبرو است اين، از راه ديگر آيد |
|
به دوست گفتم: اين گونه كه با من رفتار مى نمايى و بىعنايتى، نه تنها تو را ياد نخواهم كرد، كه چشم از خيالت هم خواهم پوشيد. فرمود: ممكن نيست از ذكر و ياد و حتّى خيال من جدا شوى؛ زيرا من با تو، و محيط به توام؛ كه:
١٧٤٣
«كَيْفَ يَنْجُو مِنَ اللَّهِ هارِبُه؟!»
[٣]: (چگونه كسى كه از خداوند گريزان است، نجات مى يابد؟!- نيز:
١٧٤٤
«فِرُّوا إِلَى اللَّهِ سُبحانَهُ وَلا تَفِرُّوا مِنْهُ، فَإِنَّهُ مُدْرِكُكُمْ وَلَنْ تُعْجِزُوهُ.»
[٤]: (به سوى خداوند سبحان رو آوريد، و از او نگريزيد، كه او شما را درمى يابد و هرگز نمى توانيد او را ناتوان گردانيد.).
و يا معنى بيت اين باشد كه: با دوست گفتم: براى خاطر ديدن تو، از همه عالم و تعلّقات چشم مى پوشم. فرمود: تا بكلّى از خود نرهى، خيالات و تعلّقات از تو دست نخواهد كشيد.
|
گفتم: خوش آن هوايى، كز باغ خلد خيزد! |
گفتا: خنك نسيمى، كز كوى دلبر آيد! |
|
من خواستم همچون زاهد، تنها دل به نسيمهاى بهشتى دهم و سخن از مناظر.
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب البلاء، ص ٣٨.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب البلاء، ص ٣٨.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى شأنه( روابط خداى تعالى با بندگان)، ص ١٦.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى شأنه( روابط خداى تعالى با بندگان)، ص ١٧.