جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٠ - غزل ٢٣٦ گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد
|
گفتم كه: بوى زلفت، گمراهِ عالمم كرد |
گفتا: اگر بدانى، هم اوت رهبر آمد |
|
به دوست گفتم: چون به نظر استقلال به موجودات مى نگريستم، مرا به تو راه نبود، و چون دانستم كه با كثرات و مظاهر مى باشى؛ كه: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[١]: (آگاه باش! كه او بر هر چيزى احاطه دارد.- بويت را از ايشان به مشام جانم استشمام نمودم، عالم و اعتباريّات از ديده دلم محو گشت و به حيرت فرو شدم كه اگر تو هستى، عالم و كثرات چيست؟.
فرمود: اگر نيك توجّه نمايى، خواهى دانست كه من در كنار مظاهر و جداى از آنها جلوه ندارم، كثرات سِمَت راهبرى تو را به من، از طريق خويش به عهده دارند، و مظهر اسماء و صفات من، و راهنماى به من مى باشند.
و يا معنى بيت اين باشد[٢] كه: به دوست گفتم: تاريكى زلف و كثراتت مرا از ديدارت محروم ساخت.
فرمود: اگر خوب نظر نمايى، كثرت است كه تو را به وحدت راهنمايى مى نمايد؛ كه:
١٧٣٨
«مَعَ كُلِّ شَىْءٍ، لا بِمُقارَنَةٍ.»
[٣]: (با هر چيزى همراه است، ولى نه اينكه قرين آن باشد.- نيز:
١٧٣٩
«قَريبٌ مِنَ الْأَشْيآءِ، غَيْرَ مُلابِسٍ؛ بَعيدٌ مِنْها، غَيْرَ مُبايِنٍ.»
[٤]: (به اشياء نزديك است، بدون اينكه با آنها.
آميخته شود؛ از آنها دور است، بى آنكه از آنها جدا باشد.) در جايى مى گويد:
|
گرچه آشفتگىِ حال من از زلف تو بود |
حلّ اين عقده هم از زلف نگار آخر شد[٥] |
|
[١] - فصّلت: ٥٤.
[٢] - بنابر اينكه به جاى« بوى زلف»،« كفر زلف» خوانده شود، چنانكه در بعضى از نسخه ها چنين است.
[٣] - نهج البلاغة، خطبه ١، ص ٤٠.
[٤] - نهج البلاغه، خطبه ١٧٩، ص ٢٥٨.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.