جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٩ - غزل ٢٣٦ گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد
در جايى ديگر در مقام اين تقاضا مى گويد:
|
اى نسيم سحر! آرامگه يار كجاست؟ |
منزل آن مَهِ عاشق كُش عيّار كجاست؟ |
|
|
شبِ تار است و رَهِ وادى ايمن در پيش |
آتش طور كجا، وعده ديدار كجاست؟[١] |
|
در واقع، تا عاشق بكلّى از خود بيرون نشود، دوام ديدار نخواهد داشت.
|
گفتم: ز مهر ورزان، رسم وفا بياموز |
گفتا: زماه رويان، اين كار كمتر آيد |
|
به دوست گفتم: رسم وفاى با عاشقانت را از آنان كه هميشه در مهر ورزى استوارند، بياموز، و هموارهام به ديدارت نايل گردان؛ كه:
١٨٠٢
«إِلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أَبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إِلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[٢]: (بار الها! درهاى رحمتت را بر روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان.).
فرمود: كجا صاحبان جمال و ماه رويان را چنين رويّه اى است كه از فريفتگان خود مدام دلجويى داشته باشند؟.
به گفته خواجه در جايى:
|
فكر بلبل همه آن است، كه گل شد يارش |
گل در انديشه، كه چون عشوه كند دركارش |
|
|
دلربايى همه آن نيست، كه عاشق بكُشند |
خواجه آن است، كه باشدغم خدمتكارش[٣] |
|
كنايه از اينكه: تا بقايايى از تو باقى است، دوام ديدارم را تمنّا مكن.
در جايى مى گويد:
|
اگر از وسوسه نفس و هوا دور شوى |
بى شكى، ره ببرى در حرم ديدارش[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] ( ٣، ٤) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٣، ص ٢٦١.
[٤] ( ٣، ٤) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٣، ص ٢٦١.