جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٨ - غزل ٢٣٦ گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد
مىتوان نام اين غزل را، «غزل گفتگوى» نهاد. گويا خواجه پس از وصال به هجران مبتلا گشته، و در اين حال دوست را مورد سؤال قرار داده، و خود از زبان او پاسخ گوى شده و مى گويد:
|
گفتم غم تو دارم، گفتا: غمت سرآيد |
گفتم كه: ماه من شو، گفتا: اگر برآيد |
|
به دوست گفتم: آتش هجران، و يا غم عشقت در سينهام شعله مى كشد و تو را مىجويد؛ كه:
١٧٣٥
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إِلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى؛ فَأَنْتَ- لا غَيْرُكَ- مُرادى.»
[١]: (توجّهم از همه بريده و تنها به تو پيوسته، و ميل و رغبتم تنها به سوى تو منصرف گشته، پس تويى مقصودم، نه غير تو.)؛ ولى ديدارى حاصل نگشت.
فرمود: غمت پايان خواهد يافت و روزگار هجرانت بسر خواهد آمد.
به وى گفتم: جلوه اى كن و مونس و روشنىِ شبِ تارِ هجرم گرد؛ كه:
٣٥٥٦
«وَامْنُنْ بِالنَّظَرِ إِلَيْكَ عَلَىَّ، وَانْظُرْ بِعَيْنِ الْوُدِّ وَالْعَطْفِ إِلَىَّ، وَلا تَصْرِفْ عَنّى وَجْهَكَ.»
[٢]: (و بر من به مشاهده جمالت منّت گذار، و به چشم لطف و محبّت بنگر، و هرگز رويت را از من بر مگردان.).
فرمود: چون تو را آماده جلوه و ديدارم بدانم، محرومت نخواهم گذاشت.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.