جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠ - غزل ١٨٤ دلم جز مهر مه رويان طريقى بر نميگيرد
|
هركس كه ندارد به جهان مهر تو در دل |
حقّا كه بود طاعت او ضايع و باطل |
|
|
از عشق تو ناصح چو مرا منع نمايد |
اى دوست! مگر هم تو كنى حلّ مسائل |
|
|
اى زاهد خود بين! به در ميكده بگذر |
آن دلبر من بين، كه بُوَد مير قبائل[١] |
|
|
چه خوش صيد دلم كردى، بنازم چشم مستت را! |
كه كس آهوى وحشى را، از اين خوشتر نمى گيرد |
|
آفرين بر آن تجلّيات و جمالى كه جاذبهاش چنان مرا صيد كرده كه هرگز نمىتوان آهوان وحشى را اين گونه صيد نمود! زيرا جمالش مرا كه گريزان از فطرت، و گرفتار به ظلمت عالم طبيعت بودم به دام خويش باز گردانيد. بنازم به آن چشم مست خمارين! به گفته خواجه در جايى:
|
خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت |
به قصدِ جانِ منِ زارِ ناتوان انداخت |
|
|
به يك كرشمه كه نرگس، ز خود فروشى كرد |
فريب چشم تو، صدفتنه در جهان انداخت[٢] |
|
|
سخن در احتياج ما و استغناى معشوق است |
چه سود افسونگرى، اى دل! كه در دلبرنمى گيرد |
|
بيان خواجه از اينجا عوض شده، گويا از ديدار محروم گرديده كه مى گويد:
ما را سزد كه با دوست سخن از اشتياق خود به او بگوييم و بندگى خويش ابراز نماييم؛ امّا وى را نيازى به گفتار ما نيست، لذا به سخنان ما اعتنايى ندارد و اظهار علاقه و محبّت ما در او اثر نمى گذارد تا ما را مورد لطف خود قرار دهد، بلكه تنها مىتوانيم بندگى و عجز خود را به پيشگاهش برده و بگوييم:
١٣٠٩
«إِلهى! أَغْنِنى [أَقِمْنى
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٩، ص ٢٨٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٩، ص ١٠٢.