جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٩ - غزل ٢٣٢ گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود
جدايى نداشته و نخواهد داشت؟! ديده دلى بينا و ايمانى قوىّ بايد، تا ملكوت عوالم را مشاهده كند.
|
خواجه دانست كه من عاشقم و هيچ نگفت |
حافظ ار نيز بداند كه چنينم، چه شود؟ |
|
خواجه در بيت پايانى غزل از گفتار عاشقانه خود و از «چه شود» ها عذرخواهى مىنمايد و مى گويد: اى دوست! اگر گفتارى گله آميز به زبانم رفته، عاشقى مرا بدين كنايات وا داشت؛ وگرنه تو به مصالح بندگان آشناترى و شور عاشقىام را مى دانى و به سخنانم خورده نخواهى گرفت، و چه شود كه توجّهم دهى كه اين گونه با تو سخن نگويم؟ ممكن است منظور از سه بيت اوّل غزل، تمنّاى مقام محمود، از رسول اللَّه ٦ باشد؛ كه:
١٧٠٩
«وَأَسْأَلُهُ أَنْ يُبَلِّغَنِى المَقامَ المَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ.»
[١]: (و از خداوند مسئلت دارم كه مرا به مقام محمود و پسنديده اى كه شما نزد او دارائيد، نائل سازد.- نيز شايد منظور وى از «خواجه» در بيت ختم، رسول اللَّه ٦ باشد.
[١] - بحارالانوار، ج ١٠١، ص ٢٩٢، از روايت ١.