جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٧ - غزل ٢٣٢ گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود
برخواهم بست؟
١٧٠٧
«مَعْرِفَتى- يا مَوْلاىَ!- دَلَّتْنى [دَليلى] عَلَيْكَ، وَحُبّى لَكَ شَفيعى إِلَيْكَ، وَأَنَا واثِقٌ مِنْ دَليلى بِدَلالَتِكَ، وَساكِنٌ مِنْ شَفيعى إِلى شَفاعَتِكَ.»
[١]: (اى مولاى من! شناختم، راهنماى من بر توست، و محبّتم به تو، شفيع و واسطه من به توست، و من به جاى دليل و راهنمايم به راهنمايى تو مطمئنّم و به جاى شفيعم به شفاعت تو دل آرامم.)
|
عقلم از خانه بدر رفت، اگر مِىْ اين است |
ديدم از پيش، كه در خانه دينم چه شود |
|
حال كه اين گونه محبّت و ذكر محبوب و تمنّاى مى مشاهده او مرا ديوانه ساخته، مىتوانم بگويم و پيش بينى كنم كه چون تجلّياتش روى نمايد، با دين قشرى من چه خواهد كرد و چگونه زهد ظاهرى را از من خواهد گرفت.
١٧٠٨
«إِلهى! بِكَ هامَتِ القُلُوبُ الوالِهَةُ، وَعَلى مَعْرِفَتِكَ جُمِعَتِ العُقُولُ المُتبايِنَةُ؛ فَلا تَطْمَئِنُ القُلُوبُ إِلّا بِذِكراكَ، وَلا تَسْكُنُ النُّفُوسُ إِلّا عِنْدَ رُؤْياكَ.»
[٢]: (بار الها! دلهاى واله و حيران، پا بست عشق و محبّت توست، و عقولِ مختلف بر مقام معرفت و شناسايى تو متّفقند؛ لذا دلها فقط به ياد تو اطمينان مى يابند، و جانها تنها هنگام ديدارت آرام مى گيرند.)
|
من كه در كوى بُتان منزل و مأوى دارم |
گر دهى جاى، به فردوس برينم چه شود؟ |
|
محبوبا! مىدانم همان گونه كه در اين عالم به اسم و صفت و ذات از مظاهر و كثرات جدا نيستى، در تمام عوالم مجرّده و مادّىِ انسان و غير انسان نيز چنينى؛ كه:
«وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»[٣]: (و هيچ چيزى نيست جز آنكه گنجينههاى آن نزد ماست، و ما جز به اندازه معيّن فرو نمى فرستيم.) چه مىشود همچنان كه در اين عالم و عالم آخرت از جمال و كمال صورى مظاهرت.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.
[٣] - حجر: ٢١.