جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨ - غزل ١٨٤ دلم جز مهر مه رويان طريقى بر نميگيرد
و يا معنا اين باشد كه: اى زاهد! و يااى واعظ! فطرت تو و ما يكى است و ما را جز به دوست دعوت نمى كند. چرا به اين طريق نصيحت و دعوتمان نمى كنى و همواره بر خلاف فطرتمان پند مى دهى؟ به گفته خواجه در جايى:
|
مرا به رندى و عشق، آن فضول عيب كند |
كه اعتراض، بر اسرار علم غيب كند |
|
|
كمال صدق و محبّت ببين، نه نقص گناه |
كه هر كه بىهنر افتد، نظر به عيب كند[١] |
|
|
ميان گريه مى خندم، كه چون شمع اندراين مجلس |
زبان آتشينم هست، امّا در نمى گيرد |
|
ديدار و مشاهدات جمال و كمال دوست، مرا به گريه شوق واداشته و در حال گريستن مى خندم، كه چرا اهل دل كاملى نمى بينم تا بتوانم مكاشفات خود را در مجلس آنان بيان كرده و پرده از آن بردارم.
و يا بخواهد بگويد: ميان گريه مى خندم كه چگونه در مقام مشاهده، دامن از كفم شد، كه نتوانستم گلى براى دوستان به هديه بياورم. در جايى مى گويد:
|
چو جامِ لعل تو نوشم، كجا بماند هوش؟ |
چو چشم مست تو بينم، بجا نماند گوش |
|
|
مرا مگوى كه خاموش باش و دم دركش |
كه در چمن نتوان يافت مرغ را خاموش |
|
|
اگر نشان تو جويم، كدام صبر و قرار؟ |
وگر حديث تو گويم، كدام طاقت و هوش؟ |
|
|
مرا چو خلعت سلطانِ عشق مى دادند |
نِدا زدند كه حافظ! خموش باش خموش[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٢، ص ١٩٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٦، ص ٢٥٦.