جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٨ - غزل ٢٣١ كسى كه حسن رخ دوست در نظر دارد
وقتِ آن است كه بندگى و طاعت واقعى را انجام دهيم و شاكر نعمت كمال خويش باشيم؛ عايشه به رسول اللَّه ٦ عرض كرد:
١٦٩٦
«لِمَ تَتْعَبُ نَفْسَكَ وَقَدْ غَفَرَ اللَّهُ لَكَ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَما تَأَخَّرَ؟»
: (چرا خويشتن را به زحمت مى اندازى، و حال آنكه خداوند گناهان گذشته و آينده تو را آمرزيده است؟) حضرتش فرمود:
٢٩٨٩
«يا عايِشَةُ! أَلا أكُونُ عَبْداً شَكُوراً؟»
[١]: (اى عايشه! آيا بنده بسيار شكر گذار نباشم؟).
در واقع، خواجه تقاضاى فناى خويش را دارد، تا به ديدار معشوق نايل آيد؛ لذا باز مى گويد:
|
كسى به وصل تو چون شمع يافت، پروانه |
كه زير تيغ تو هر دم، سرى دگر دارد |
|
محبوبا! به وصل و قرب تو، آن كس راه يافت كه پروانه وار هر لحظه اى در مقابل نور جمالت سرى ديگر داشته و به پيشگاهت فدا سازد.
و ممكن است معنى بيت اين باشد كه: اين عاشقان و سرباختگان و فانى شدگانِ پيشگاه اويند، كه همچون شمع با سر دادن و فناى خود، از دوست پروانه نورافشانى به عالم را يافتهاند، و ديگران را عاشق و جان باخته و مطيع دوست گردانده، و بلكه همه موجودات از ايشان فرمانبردارند. به گفته خواجه در جايى:
|
بعد از اين، نور به آفاق دهم از دل خويش |
كه به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد[٢] |
|
و يا مى خواهد بگويد كه: دوست، پروانه وصالش را به كسى عنايت مى كند كه در سوختن و فانى شدن در پيشگاهش، چون شمع باكى نداشته باشد؛ لذا باز مىگويد:.
[١] - اصول كافى، ج ٢، ص ٩٥، روايت ٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.