جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٦ - غزل ٢٣١ كسى كه حسن رخ دوست در نظر دارد
گويا خواجه به هجران مبتلا گشته كه با بيانات اين غزل اظهار اشتياق به ديدار دوباره دوست نموده و مى گويد:
|
كسى كه حُسنِ رخ دوست در نظر دارد |
محقّق است كه او، حاصل بصر دارد |
|
آرى، عشّاق جمال دوست حقيقى در زندگى حاصلى جز مشاهده و قرب و انس با او ندارند و همواره سخنشان اين است كه: « [
١٦٩٢
إِلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟ وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَك؟»
[١]: ( [بار الها!] آن كه تو را از دست داد، چه چيزى را يافت؟ و آن كه تو را يافت، چه چيزى را از دست داد؟)، و همچنين:
١٧٨٨
«إِلهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟»
[٢]: (معبودا! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو كسى را خواست؟)، و نيز:
١٦٩٤
«إِلهى! ... غُلَّتى لا يُبَرِّدُها إِلّا وَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لا يُطْفِئُها إِلّا لِقاؤُكَ، وَشَوْقى إِلَيْكَ لا يَبُلُّهُ إِلَّا النَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ.»
[٣]: (بار الها! حرارت اشتياقم را جز وصالت فرو نمى نشاند، و شعله سوز و گدازم را جز لقايت خاموش نمى كند، و بر آتش شوقم چيزى جز نظر به رويت [اسماء و صفات] آب نمى زند، و دلم جز به قرب تو آرام نمى گيرد.).
و تمنّايشان از دوست، اين است كه:
١٦٩٥
«إِلهى! فَاجْعَلْنا مِنَ الّذينَ تَوَشَّحَتْ [تَرَسَّخَتْ
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩ و ١٥٠.