جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٨ - غزل ٢٣٠ گفتم كيم دهان و لبت كامران كنند
|
گفتم: كِيَمْ دهان و لبت كامران كنند؟ |
گفتا: به چشم، هرچه تو گويى چنان كنند |
|
آرى، عاشق و سالك تا زمانى كه از نعمتهاى معنوى عالم، و راز آفرينش و ملكوت اشياء، و خلاصه از مشاهده جمال و كمال و نور و بهاء دوست محروم و بى بهره است، سرگرم خود و هواها و تعلّقات خويش است. و چون از خودپرستى و وابستگيها گسست و به تمام وجود در طريق بندگى حقيقى و اطاعت و فرمانبردارى دوست قرار گرفت، وى نيز خواسته هايش را جواب خواهد گفت؛ كه:
١٦٧٧
«أَهْلُ طاعَتى فى ضِيافَتى، وَأَهْلُ شُكْرى فى زِيادَتى، وَأَهْلُ ذِكْرى فى نِعْمَتى.»
[١]: (فرمانبردارانم در ميهمانىام، و سپاسگزاران از من در زيادتى از جانب من، و ذاكران و ياد كنندگانم در نعمت من قرار دارند.).
خواجه هم مى خواهد بگويد: چون از خود گسستم، دوست مرا به خود راه داد و پذيرفت. از او مسئلت كامرانى و بوسيدن و راه يافتن به تجلّيات حيات بخشش و بهره مندى از دهان و گفتار شيرينش را نمودم. فرمود: هرچه تو گويى، چنان كنند.
گفتار و جمال و كمال و تجلّيات من، در اختيار تو؛ كه:
١٦٧٨
«فَإِذا أَحَبَّنى، أَحْبَبْتُهُ ... فَأُناجيهِ فى ظُلَمِ اللَّيْلِ وَنُور النَّهارِ، حَتّى يَنْقَطِعَ حَديثُهُ مِنَ الْمَخْلُوقينَ وَمُجالَسَتُهُ مَعَهُمْ، وَأُسْمِعُهُ كَلامى وَكَلامَ مَلآئِكَتى، وَأُعرِّفُهُ سِرِّىَ الَّذى سَتَرْتُهُ عَنْ خَلْقى.»
[٢]: (پس هنگامى كه.
[١] - بحارالانوار، ج ٧٧، ص ٤٢.
[٢] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.