جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦ - غزل ١٨٤ دلم جز مهر مه رويان طريقى بر نميگيرد
به گفته خواجه در جايى:
|
دل من به دور رويت، ز چمن فراغ دارد |
كه چو سروْ پاى بند است، و چو لاله داغ دارد |
|
|
سر ما فرو نيآيد، به كمان ابروى كس |
كه درون گوشه گيران، زجهان فراغ دارد |
|
|
به فروغ چهره زلفت، همه شب زَنَد رَهِ دل |
چه دلاوراست دزدى، كه به شب چراغ دارد![١] |
|
اى كسى كه مرا پند مى دهى تا از طريقه فطرى دست كشم! پند كم ده؛ زيرا با فطرت خويش نمى توان جنگيد و مرا نقشى بهتر از اين در خيال نمى گنجد و از آن دست نخواهم كشيد. در عوضِ نصيحتِ من، از امورى سخن بگو تا در عشق دوست بر افروخته تر گردم، نه آنكه خاكسترى بر آتش درونى من بپاشى.
|
صراحى مى كشم پنهان و مردم، دفتر انگارند |
عجب كز آتش اين زُرْق، در دفتر نمى گيرد |
|
من در پنهان با لباس ازرق زهد و عبادات ظاهرى، به مراقبه و مِهر مَهْ رويان (اسماء و صفات- مشاهده جمال و ذكر دوست مشغولم؛ ولى مردم مى پندارند كه من نيز به مانند آنان عبادات خود را تنها براى رسيدن به بهشت، و انباشته كردن نامه عمل خود از حسنات انجام مى دهم.
به گفته خواجه در جايى:
|
دانى كه چنگ و عود چه تقريرمى كنند؟ |
پنهان خوريد باده كه تكفير مى كنند |
|
|
ناموسِ عشق و رونق عشّاق مى برند |
عيبِ جوان وسرزنشِ پير مى كنند[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٥، ص ١٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧١، ص ١٤٨.