جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٥ - غزل ٢٢٨ گر ميفروش حاجت رندان روا كند
از اين غزل به خوبى ظاهر مى شود كه خواجه پس از وصال به فراق مبتلا گشته، تقاضاى وصال و اظهار اشتياق به آن نموده و مى گويد:
|
گر ميفروش، حاجتِ رندان روا كند |
ايزد، گنه ببخشد و دفعِ بلا كند |
|
آرى، عاشق را گناهى بزرگتر از وجود خود، كه حجاب ميان او و معشوق شده، نيست. و سر چشمه همه گناهان، خودبينى است. كه نتيجه آن ابتلاى عاشق به هجران است. اين هر دو، با يك جلوه جانان و تجلّى و جذبه جمالش، سپرى و مرتفع خواهد شد.
خواجه هم مى گويد: اگر دوست با تجلّيات و مشاهداتش حاجت ما رندان و بى اعتنا جز به او را روا كند، از بلاى هجران وگناه خودپرستى بيرون خواهيم شد.
در جايى گويا مژده رسيدن به اين معنا را يافته كه مى گويد:
|
هاتفى از گوشه ميخانه دوش |
گفت ببخشند گنه، مِىْ بنوش |
|
|
عفو الهى بكند، كارِ خويش |
مژده رحمت برساند، سروش |
|
|
عفو خدا، بيشتر از جرم ماست |
نكته سربسته چه گويى؟ خموش[١] |
|
و ممكن است منظور از «ميفروش»، اميرالمؤمنين ٧، و يا استاد كامل باشد؛ يعنى، چنانچه علىّ ٧، و يا استاد، ما رندان را بپذيرند و راهنماى به دوست شوند، در اثر عمل به دستورات و عناياتشان، حضرت محبوب ما را از گناهان وجودى و بلاى هجران آزاد خواهد نمود.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٨، ص ٢٦٤.