جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٣ - غزل ٢٢٧ قتل اين خسته بشمشير تو تقدير نبود
[اسماء و صفات] او نابود و ناپايدار است.- همچنين:
١٦٥٧
«وَبِوَجْهِكَ الباقى بَعْدَ فَناءِ كُلِّ شَىْءٍ.»
[١]: (و [از تو مسألت دارم ...] به رويت كه پس از نابودى هر چيزى، پايدار است.).
١٦٥٨
«إِلهى! نَفْسٌ أَعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟ وَضَميرٌ انْعَقَدَ عَلى مَوَدَّتِكَ، كَيْفَ تُحْرقِهُ بِحَرارَةِ نيرانِكَ [نارِكَ]؟»
[٢]: (بار الها! چگونه نَفْسى را كه با توحيد [فطرى] ات گرامى داشتى، با پستى هجرانت خوار نمايى؟ و چگونه دلى را كه بر عشق و محبّتت دل بسته، با سوز آتشت بسوزانى؟).
و آن، جز به دست با كفايت دوست تحقّق نخواهد پذيرفت.
|
آيتى بُد ز عذاب، اندُهِ حافظ بىتو |
كه بَرِ هيچ كسش، حاجت تفسير نبود |
|
محبوبا! اندوه من در فراقت، آيت و امر بزرگى بود، و نمى توانستم شرح آن را جز براى تو باز گويم؛ كه:
١٦٥٩
«إِلهى! ... كَرْبى لايُفَرِّجُهُ سِوى رَحْمَتِكَ، وَضُرّى لا يَكْشِفُهُ غَيْرُ رَأْفَتِكَ.»
[٣]: (معبودا! ... غم و اندوه شديدم را جز رحمتت نمى گشايد، و رنج و آلامم را جز رأفت و مهربانى تو برطرف نمى سازد.).
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.