جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٢ - غزل ٢٢٧ قتل اين خسته بشمشير تو تقدير نبود
صفاتت در مظاهر جلوه گرى دارى، نديدم.
بدين خاطر، شبها به ناله و افغان پرداختم، تا شايد همان گونه كه باد صبا، گلهاى عالم وجود را مى گشايد، نفحاتت، غنچه وجود مرا، و يا موجودات را بگشايد و به تو راه يافته و عطر جمالت را استشمام نمايم؛ كه:
١٦٥٥
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، عَرَفَ رَبَّهُ.»
[١]: (كسى كه نَفْس خود را شناخت، پروردگارش را خواهد شناخت.- همچنين:
١٦٥٦
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، فَهُوَ لِغَيْرِهِ أَعْرَفُ.»
[٢]: (هركس نَفْس خود را بشناسد، به غير خود عارفتر خواهد بود.).
در جايى مى گويد:
|
منم يارب! كه جانان را، ز عارض بوسه مى چينم |
دعاى صبحدم ديدى، كه چون آمد به كار آخر؟ |
|
|
مرادِ دنيى و عقبى به من بخشيد، روزىْ بخش |
به گوشم بانگِ چنگ اوّل، به دستم زلفِ يار آخر |
|
|
دلا! در ملك شب خيزى، گر از اندوه نگريزى |
دَمِ صُبحت، بشارتها بيارد زان نگار آخر[٣] |
|
|
آن كشيدم ز تواى آتش هجران! كه چو شمع |
جز فناى خودم از دست تو تدبير نبود |
|
عمرى در فراق و هجر جانان به سر بردم و ناراحتيها كشيدم، و در نتيجه تدبير خود را در رهايى از هجران، جز در فناء و نيستى خويش چون شمع نيافتم؛ كه: «لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ»[٤]: (معبودى جز او نيست، و هر چيزى جز روى.
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٤، ص ٢٢٩.
[٤] - قصص: ٨٨.