جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥ - غزل ١٨٤ دلم جز مهر مه رويان طريقى بر نميگيرد
|
دلم جز مِهْر مَهْ رويان طريقى بر نمى گيرد |
زِهَر دَر مى دهم پندش، وليكن در نمى گيرد |
|
|
خدا را، اى نصيحتگو! حديث از مطرب و مىگو |
كه نقشى در خيال ما، از اين خوشتر نمى گيرد |
|
آرى، بشر به فطرت توحيد آفريده شده؛ كه: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[١]: (همان سرشت الهى كه مردم را بر آن آفريد.- آن جز عالم امرى او؛ كه: «أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ»[٢]: (آگاه باشيد كه [عالمِ] خلق و امر، منحصراً براى اوست- عالم ملكوتىاش، كه: «بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ»[٣]: (و ملكوت هر چيزى منحصراً به دست اوست- عالم تعلّم اسمايىاش، كه: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها.»[٤]: (و تمامى اسماء را به آدم آموخت)- كه باز شايد اشاره به همان فطرت باشد- چيزى نيست؛ لذا نمى تواند جز مهر و محبّت مَه رويان (اسماء و صفات و تجلّيات حضرت دوست) چيز ديگرى را اختيار نمايد.
خواجه نيز به همين معنا اشاره كرده و مى گويد: دلم جز توجّه به دوست و مهر و محبّت او، كه فطرى من است، چيز ديگرى را نمى تواند اختيار نمايد.
[١] - روم: ٣٠.
[٢] - اعراف: ٥٤.
[٣] - يس: ٨٣.
[٤] - بقره: ٣١.