جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٩ - غزل ٢٢٧ قتل اين خسته بشمشير تو تقدير نبود
|
قتل اين خسته، به شمشير تو تقدير نبود |
ورنه هيچ از دلِ بىرحمِ تو تقصير نبود |
|
آرى، روش معشوق حقيقى، كشتن و فناى عاشق خويش است، و در اين امر هيچ قصورى را روا نمى دارد؛ و منتهى آرزوى عاشق هم اين است كه در پيشگاه معشوق جان بسپارد؛ زيرا نيل به مقصود و قرب جانان جز بدان حاصل نمى شود.
خواجه هم مى گويد: محبوبا! كشته شدن من در پيشگاهت مقدَّر نبود؛ وگرنه هيچ چيزى تو را در انجام اين امر باز نمى داشت و ترحّمى به عاشق خود نمىنمودى. به گفته خواجه در جايى:
|
درد ما را نيست درمان، الغياث! |
هجر ما را نيست پايان، الغياث! |
|
|
دين و دل بردند و قصد جان كنند |
الغياث از جور خوبان! الغياث! |
|
|
خون ما خوردنداين كافر دلان |
اى مسلمانان! چه درمان؟ الغياث![١] |
|
|
يا رب! آئينه حُسن تو چه جوهردارد |
كه در او، آه مرا قوّت تأثير نبود؟ |
|
اى دوست! نمىدانم آئينه جمال تو (اسماء و صفات، و يا خود موجودات) از چه گوهرى ساخته شده كه هرچه ناله و افغان و آه مى نمايم، نه تنها گرفته و تار نمىشود، بلكه برافروخته تر مى گردد؟.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٣، ص ١١٢.