جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٦ - غزل ٢٢٥ عشقت نه سرسريست كه از سر بدرشود
|
هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن، سروِ خرامان نرود |
|
|
آن چنان مهر توام در دل وجان جاى گرفت |
كه گرم سر برود، مهر تو از جان نرود[١] |
|
|
دردى است درد عشق، كه اندر علاج او |
هر چند سعى بيش نمايى، بَتَر شود |
|
عاشق، كى مى تواند درد عشقى را كه با جان و دل و روح او آميخته شده، علاج نموده و از خود دور سازد؟! دور ساختن امر فطرى، بر افروخته نمودن آن است؛ كه:
«وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ»[٢]: (و كسانى كه ايمان آوردند، كمال محبّت را به خداوند دارند.- نيز:
١٦٣٨
«وَما أَطْيَبَ طَعْمَ حُبِّكَ!»
[٣]: (و چه قدر طعم محبّتت خوش است!- همچنين:
١٦٩٣
«إِلهى! مَنْ ذَاالَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟»
[٤]: (بار الها! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو كسى را خواست؟- يا:
١٦٤٠
«وَإِنْ [إِذا] أَدْخَلْتَنى النّارَ، أَعْلَمْتُ أَهْلَها أَنّى أُحِبُّكَ.»
[٥]: (و اگر [يا: هنگامى كه] مرا به آتش افكنى، اهل آتش را آگاه خواهم كرد كه من تو را دوست مى دارم.- نيز:
١٦٤١
«وَأَنْتَ الَّذى أَزَلْتَ الْأَغْيار عَنْ قُلُوبِ أَحِبّائِكَ حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ.»
[٦]: (و تويى كه اغيار را از دلهاى دوستانت زدودى تا غير تو را به دوستى نگرفتند.) لذا مى گويد:
|
اوّل يكى منم، كه در اين شهر هر شبى |
فرياد من، به گنبد افلاك بَر شود |
|
|
گر زآنكه من، سرشك فشانم به زنده رود |
كِشت عراق، جمله به يك بار، تَر شود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٢] - بقره: ١٦٥.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.
[٤] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٥] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.
[٦] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.