جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠١ - غزل ٢٢١ صبا وقت سحر بوئى ز زلف يار مى آورد
غزل ٢٢١ [: صبا وقت سحر بوئى ز زلف يار مى آورد ...]
|
صبا وقت سحر بوئى ز زلف يار مى آورد |
دل شوريده ما را زنو در كار مى آورد |
|
|
ز رشك تار زلف يار بر باد سحر ميداد |
صبا هر نافه مشكى كه از تاتار مى آورد |
|
|
فروغ ماه ميديدم زبام قصر او روشن |
كه روى از شرم او خورشيد بر ديوارمى آورد |
|
|
عفى اللَّه چين ابرويش اگرچه ناتوانم كرد |
برحمت هم پيامى بر سر بيمار مى آورد |
|
|
سراسربخشش جانان طريق لطف واحسان بود |
اگر تسبيح ميفرمود اگر زنّار مى آورد |
|
|
من آن شاخ صنوبر را ز باغ سينه بركندم |
كه هر گل كز غمش بشكفت محنت بار مى آورد |
|
|
ز بيم غارت چشمش دل خونين رها كردم |
ولى ميريخت خون در ره بدين هنجار مى آورد |
|
|
خوش آنوقت وخوش آنساعت كه آنزلف گره بندش |
بدزديدى چنان دلها كه خصم اقرار مى آورد |
|
|
بقول مطرب و ساقى برون رفتم گه و بيگه |
كز آن راه گران قاصد خبر دشوار مى آورد |
|
|
عجب ميداشتم ديشب ز حافظ جام وپيمانه |
ولى منعش نمى كردم كه صوفى وار مى آورد |
|