جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٢ - غزل ٢١٨ شراب و عيش نهان چيست كار بىبنياد
|
ز انقلاب زمانه عجب مدار، كه چرخ |
از اين فسانه و افسون، هزار دارد ياد |
|
اى سالك! انقلاب و دگرگونى زمانه و پستى و بلندى، و يا قبض و بسط، و يا هجران و وصلش تو را به شگفت نياورد و از مقصد باز ندارد. اينها، امورى نيست كه تنها براى تو باشد. همواره ماهيّت زمانه چنين بوده و هست؛ كه:
١٥٨٣
«أَأَقْنَعُ مِنْ نَفْسى بِأَنْ يُقالَ: هذا أَميرُ المُؤْمِنينَ، وَلا اشارِكَهُمْ فى مَكارِهِ الدَّهْرِ؟!»
[١]: (آيا از خود به همين قانع باشم كه بگويند: اين امير مؤمنان است، و در سختيهاى روزگار با آنها مشاركت نكنم؟!) و نيز:
١٥٨٤
«وَالدَّهْرُ يَوْمانِ: يَوْمٌ لَكَ؛ وَيَوْمٌ عَلَيْكَ.»
[٢]: (روزگار دو روز است: روزى به نفع تو؛ و روزى عليه تو.) در واقع، خواجه مى خواهد بگويد: وظيفه ما عبوديّت و توجّه به او و همواره در ياد مقصد و مقصود بودن و فراموش نكردن آن مى باشد.
|
قدح، به شرط ادب گير، ز آنكه تركيبش |
ز كاسه سر جمشيد و بهمن است و قُباد |
|
اى سالك! چنانچه خواستى از دوست و جمالش بهرهمند گردى و او را با تجلّيّاتش از راه موجودات مشاهده نمايى، كه: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٣]: (آگاه باش! كه او بر هر چيزى احاطه دارد.) طريقِ ادب را مراعات كن و نسبت خلق را به خالق مده؛ كه: «لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ، لَهُ الْحُكْمُ، وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»[٤]: (با وجود خدا، معبود ديگرى را مخوان، كه معبودى جز او نيست، و هر چيزى جز وجه [اسماء و صفات] او نابود است، حكم و فرمان مخصوص اوست، و به سوى او بازگشت مى كنيد.).
[١] - نهج البلاغة، كتاب ٤٥، ص ٤١٨.
[٢] - نهج البلاغة، حكمت ٣٩٦، ص ٥٤٦.
[٣] - فصّلت: ٥٤.
[٤] - قصص: ٨٨.