جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٨ - غزل ٢١٥ شاهدان گر دلبرى زينسان كنند
از تمام اين غزل، به خوبى ظاهر مى شود كه خواجه به فراق مبتلا گشته و با اين ابيات خود را تسلّى داده و اظهار اشتياق به ديدار دوباره دوست نموده و مى گويد:
|
شاهدان، گر دلبرى زينسان كنند |
زاهدان را رخنه در ايمان كنند |
|
|
هر كجا آن شاخِ نرگس بشكفد |
گلرُخانش، ديده نرگسْ دان كنند |
|
|
يار ما، چون سازد آهنگِ سماع |
قدسيان در عرش، دست افشان كنند |
|
چنانچه دوست، به اسماء و صفات، آن گونه كه در گذشته برايم تجلّى مى نمود، باز تجلّى كند، نه تنها من، كه زهّاد را هم از زهد خشك بيرون كرده و متوجّه خود مىسازد.
بلكه به هر كجا جمال و اسماء و صفات او متجلّى گردد، آنان كه تمنّاى ديدارش را دارند، ديده دل براى مشاهدهاش خواهند گشود.
و هنگامى كه با تجلّيات كلامى خود عاشقانش را به وجد آورد، قدسيان هم محو گفتار او شده و از شوق محبّت ديدارش دست از خود خواهند شست؛ كه:
١٥٦٨
«إِلهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟ وَمَنْ [ذَا] الَّذى أَنِسَ بِقُرْبِكَ فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا؟ إِلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنِ اصْطَفَيْتَهُ لِقُرْبِكَ وَوِلايَتِكَ، وَأَخْلَصْتَهُ لِوُدِّكَ وَمَحَبَّتِكَ، وَشَوَّقْتَهُ إِلى