جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٧ - غزل ٢١١ ستاره اى بدرخشيد و ماه مجلس شد
|
هردَمَش بامن دلسوخته لطفى دگراست |
اين گدا بين، كه شايسته إنعام افتاد[١] |
|
|
لب از ترشّح مِىْ پاك كن ز بهر خدا |
كه خاطرم به هزاران گنه موسوَس شد |
|
محبوبا! براى خدا، لب و جمال خود را اين گونه برافروخته و جلوه گر مساز، تا مرا به هزاران گناه (به عقيده زاهد قشرى) مبتلا سازى.
خواجه در واقع، با اين بيان تقاضاى برافروختگى از او مى نمايد.
به گفته وى در جايى:
|
فغان! كاين لوليانِ شوخِ شيرينِ كار شهرآشوب |
چنان بردند صبر از دل، كه تركان، خوان يغما را |
|
|
من از آن حُسن روز افزون كه يوسف داشت دانستم |
كه عشق از پرده عصمت برون آرَدَ زليخا را[٢] |
|
|
كرشمه تو، شرابى به عاشقان پيمود |
كه علم، بى خبر افتاد و عقل، بى حسّ شد |
|
كنايه از اينكه: اى دوست! كرشمه و ناز تو به عاشقان، چنان آنها را فريفته و مست جمالت نمود، كه علم و عقل با هنرهاى بيشمارش، خبر از هنر كرشمه هايت نداشتند؛ كه فرمود:
١٥٢٧
«وَلا تُقَدِّرْ عَظَمَةَ اللَّهِ سُبْحانَهُ عَلى قَدْرِ عَقْلِكَ فَتَكُونَ مِنَ الهالِكينَ.»
[٣]: (و هرگز عظمت خداوند سبحان را با عقلت نسنج تا از هلاك شوندگان گردى.)
|
خيال آب خِضِر بست و جام كيخسرو |
به جرعه نوشىِ سلطانْ ابوالفوارس شد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٤، ص ١٨٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦، ص ٤٢.
[٣] - نهج البلاغة، خطبه ٩١، ص ١٢٥.