جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٣ - غزل ٢٠٨ سرو چمان من چرا ميل چمن نمى كند
١٥٠٢
«يا أَحْمَدُ! هَلْ تَعْرِفُ ما لِلزّاهِدينَ عِنْدى؟ [الى أَنْ قالَ:] وَلا أَحْجُبُ عَنْهُمْ وَجْهى.»
[١] (اى احمد! آيا مى دانى چه چيزى در نزد من براى زاهدان حقيقى مهيّاست؟ [تا اينكه فرمود:] و رويم را از آنان نمى پوشانم [از ديدارم بهرهمند ميگردند]). به گفته خواجه در جايى:
|
دل من به دَوْر رويت، ز چمن فراغ دارد |
كه چو سرو پاى بنداست وچو لاله داغ دارد |
|
|
سَرِ ما فرو نيايد، به كمان ابروى كس |
كه درون گوشه گيران، زجهان فراغ دارد |
|
|
سر درس عشق دارد، دل دردمند حافظ |
كه نه خاطر تماشا، نه هواى باغ دارد[٢] |
|
|
پيش كمان ابرويت لابه همى كنم، ولى |
گوشه كشيده است از آن، گوش به من نمى كند |
|
خلاصه آنكه: من با توجّه به عالم ظاهر و پيوستگى با تعلّقات آن، حاضر نيستم كشته جمال و كمال ابروان دوست شوم؛ ولى از آنجا كه او الطاف خفيّه با بندگان دارد، و عنايتش به كشته شدن من تعلق گرفته، كمان ابروان و جمال خود را بيشتر براى كشتنم مهيّا و كشيده مى سازد و اعتنايى به اينكه مايل به كشته شدن نيستم نمى كند. به گفته خواجه در جايى:
|
عَفَى اللَّهَ چين ابرويش! اگرچه ناتوانم كرد |
به رحمت هم، پيامى بر سر بيمار مى آورد |
|
|
سراسر بخشش جانان، طريقِ لطف واحسان بود |
اگر تسبيح مى فرمود، اگر زُنّار مىآورد[٣] |
|
|
چون ز نسيم مى شود، زلف بنفشه پُر شكن |
وه! كه دلم، چه ياد آن عهد شكن نمى كند |
|
[١] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٣٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٥، ص ١٥١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢١، ص ١٨٣.