جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٢ - غزل ٢٠٨ سرو چمان من چرا ميل چمن نمى كند
خواجه با ابيات و بيانات اين غزل اظهار اشتياق به دوست نموده و مى گويد:
|
سرو چمان من چرا ميل چمن نمى كند |
همدم گل نمى شود، ياد سمن نمى كند؟ |
|
چه شده كه دلارام من از طريق مظاهر برايم جلوه گرى ندارد؟ و چرا در چمنزار عالم كه مظهر تجلّيات اوست، جلوه نمى نمايد تا به ديدارش نايل گردم؟.
در جايى ديگر خبر از رسيدن به اين آرزوى خود داده و مى گويد:
|
بريد صبا دوشم آگهى آورد |
كه روز محنت و غم رُو به كوتهى آورد |
|
|
نسيم زلف تو شد خضر راهم اندر عشق |
زهى رفيق كه بختم به همرهى آورد[١] |
|
و شايد مى خواهد بگويد: چه شده دل من به زينتهاى ظاهرى عالم طبيعت ميلى ندارد و با جمالهاى مظاهر انسى نمى گيرد؟.
شايد علّت، آن است كه:
|
تا دل هرزه گرد من، رفت به چين زلف او |
ز آن سفر دراز خود، عزم وطن نمى كند |
|
از آن زمان كه دلم به دام او مبتلا گشته و دوست را با مظاهر، و در مظاهر، با ديده دل مشاهده كردهام، ديگر به خويش و بدن عنصرى و مظاهر توجّهى ندارم. و چون غرق در مشاهده و تماشاى اويم، نمىخواهم به چيز ديگرى متوجّه باشم؛ كه:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٣، ص ١٣٠.