جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٢ - غزل ٢٠٣ حافظ خلوت نشين دوش بميخانه شد
زاهد پشمينه پوش كه تا روز، و يا شب گذشته با اهل دل نزاع داشت و جام و قدح ايشان را مى شكست و روش اهل اللَّه را، كه طريقه فطرت است قبول نداشت، چون عنايت دوست شامل حالش شد و شب گذشته پيمانه اى از باده ازلى نوشيد و بار ديگر به فطرت خود متوجّه گشت، به عقل آمد و از مخالفت با اهل اللَّه دست كشيد.
ممكن است منظور از «صوفى»، پشمينه پوش نباشد، بلكه اهل صفوت و صفا و خود خواجه منظور باشد كه در نتيجه معنا اين مى شود: من كه تا ديشب به تجلّى دوست، خود را از دست داده بودم و ديگر به مظاهر اعتنايى نداشته و فناى موجودات را مى ديدم، حال با جرعه اى ديگر به عالم بقاء قدم گذاشته و عاقل و فرزانه شده و در عين ديدن كثرت با كثرت، وحدت را نيز مشاهده نمودم.
١٥٦٠
«إِلهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأَجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[١]: (معبودا! و مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و تو را اجابت نمودند، و به ايشان نگريستى و از جلال و عظمتت مدهوش گشتند، سپس در باطن با آنها به مناجات نشستى و آشكارا و در ظاهر براى تو عمل نمودند.) لذا مى گويد:
|
منزلِ حافظ كنون، بارگه كبرياست |
دل بَرِ دلدار رفت، جان بر جانانه شد |
|
حال، منزل من بارگه كبريائيّت است؛ يعنى، آنجا كه دوست حاضر نيست كسى از خود دم زند؛ كه: رسول اللَّه ٦ فرمود: خداوند متعال مى فرمايد:
١٤٦٧
«أَلْكِبْرياءُ رِدآئى، وَالْعَظَمَةُ إِزارى؛ فَمَنْ نازَعَنى فى واحِدٍ مِنْهُما، أَلْقَيْتُهُ فى جَهَنَّمَ.»
[٢]: (لباس و رداء كبريائيّت و برترى، و جامه عظمت مرا زيبد، هركس در يكى از آن دو با من مقابله.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - تنبيه الخواطر ونزهة النّواظر( مجموعه ورّام)، ج ١، ص ١٩٨.