جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٩ - غزل ٢٠٢ روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
از تمامى اين غزل به خوبى ظاهر مى شود كه خواجه را كمال به آخر رسيده و وصال دائمى براى وى ميسّر شده است، چنانكه در غزل ١٧٣ (دوش، وقت سحر از غصه نجاتم دادند) نيز به اين معنا عنايت دارد.
|
روز هجران و شب فُرْقَت يار آخر شد |
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد |
|
خلاصه آنكه: از دوام تجلّيات و مشاهدات وعنايات پى در پى دوست، و يا از رؤيت بىپردهاش در همه جا و با همه كس، مرا اميد دوام وصل حاصل شد و آن را به فال نيك گرفتم كه ديگر روزگار هجرانم بسر آمده و اختر نحس من سپرى شده و شب تار هجرانم پايان يافته؛ كه: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ! ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً، فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»[١]: (اى نفسِ مطمئن! در حالى كه [از خداوند] خشنودى و [او نيز از تو] خشنود است به سوى پروردگارت باز آى و در ميان بندگانم وارد شو، و در بهشت خاصّ من داخل شو.)
|
آن همه ناز و تنعُّم كه خزان مى فرمود |
عاقبت، در قَدَمِ بادِ بهار آخر شد |
|
كنايه از اينكه: آن همه ناراحتى كه در هجران دوست كشيدم و مرا از ديدار خود به ناز و كرشمهاش محروم مى داشت و از مشاهده جمال زيبايش در حجاب.
[١] - فجر: ٢٧- ٣٠.