جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤١ - غزل ١٩٨ روز وصل دوستداران ياد باد
|
ذكرش به خير، ساقىِ فرخنده فال من |
كز دَرْ مُدام، با قدح و ساغر آمدى |
|
|
جانها نثار كردمى آن دلنواز را |
گر همچو روح، جلوه كنان در بَر آمدى[١] |
|
|
مبتلا گشتم در اين دام بلا |
كوشش آن حق گزاران ياد باد |
|
من كه اكنون در دام بلاى هجران گرفتارم، امّا ياد كسانى كه كوشيدند و آنچه كه وظيفه ايشان بود انجام دادند تا دوست آنان را پذيرفت خوش باد.
و يا مقصود اين باشد كه ياد آنانكه براى نجات من از هجران زحمتها كشيدند، به خير باد؛ ولى: هجران، بلاى ما شد يا رب! بلا بگردان.[٢].
در جايى مى گويد:
|
سينه مالامال درد است، اى دريغا! مرهمى |
دل ز تنهايى به جان آمد، خدا را همدمى |
|
|
چشم آسايش كه دارد، زين سپهرِ گرم رُو؟ |
ساقيا! جامى بياور، تا بر آسايم دمى[٣] |
|
|
گرچه صد رود است، از چشمم روان |
زنده رودِ باغ كاران ياد باد |
|
اگرچه اشك چشمم در فراق يار به قدرى است كه نبايد از زنده رود اصفهان و باغ كاران يادى كنم، ولى بسيارى اشك ديدگانم و فرو ريختنش بر گونهام ياد زنده رود و باغ كاران اصفهان را به خاطرم مى آورد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٢، ص ٤٠٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٤، ص ٣٥١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٣.