جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٧ - غزل ١٩٥ دل شوق لبت مدام دارد
خواجه در اين غزل نيز در مقام اظهار اشتياق به دوست مى باشد و چنين مىسرايد:
|
دل، شوق لبت مدام دارد |
يا رب! ز لبت چه كام دارد |
|
مىگويد: اى دوست! دل و عالم خيال و مظهريّتم، همواره اشتياق بهره گرفتن از تو را دارد، نمىدانم در ازل از لب و جمال حيات بخشت چه كامى گرفتهام؟.
كنايه از اينكه: اثرات معنوى اخذ ميثاق ازلىات، اكنون در عالمِ مظهريّتم نيز اثرى بسزا گذاشته است:
١٣٩٧
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إِلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى؛ فَأَنْتَ- لا غَيْرُكَ- مُرادى.»
[١]: (توجّهم از همه بريده و تنها به تو پيوسته و ميل و رغبتم تنها به سوى تو منصرف گشته؛ پس تويى مقصودم، نه غير تو.- نيز:
١٣٩٨
«إِلهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى عَلَيْكَ. مِنْكَ أَطْلُبُ الْوُصُولَ إلَيْكَ.»
[٢]: (بار الها! اين ذلّت و خوارى من است كه در پيشگاهت آشكار و پيداست، و اين حال من است كه بر تو پوشيده نيست، از تو وصالت را خواستارم.)
|
جان، عشرت مهر و باده شوق |
در ساغر دل، مدام دارد |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.