مردم سالارى دينى ماهيت، ابعاد و مسائل مردم سالارى دينى - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٩٩
اروپاى قرون وسطا نيز مدعى همينگونه حكومت بودهاند؛ اگر چه، در واقع، نوع حكومت آنها، با دستگاه پر شكوه شاهانهاى كه داشتهاند، به پادشاهى خودكامه همانندتر بوده است، به ويژه كه جانشينى نيز در اين خلافتها موروثى بوده است». (آشورى، همان، ص ٣٢٩)
بدين ترتيب است[١] كه انديشمندان، به ويژه غربىها كه از بنيه و علقه ضعيفتر اعتقادى برخوردار بوده و از طرف ديگر رنجهاى بيشترى از حكومت به نام خدا را تجربه كرده بودند، براى پاسخ به پرسش نخستين، راه ديگرى را جستجو كردند.
نقطه عزيمت و مفروض اوليه آنان در اين سير جديدِ فكرى ناديده گرفتن نقش دين در حكومت و سياست بود و با همين فرضيه، دوباره پرسيدند كه چه كسى حق دارد بر ما حكومت كند؟
در پاسخ به اين سؤال سه نظريه كلى ارائه شد:
الف- گروهى تحت تأثير گذشته فكرى به دنبال فردى گشتند كه ذاتاً از ديگران برتر است، حق دارد بر ديگران فرمان براند و نظارتى بر قدرت نامحدود او وجود ندارد. در اين شيوه كه يكّهسالارى يا اتوكراسى(Autocracy) ناميده مىشود «يكهسالار
[١] - با اين تحليل معلوم مىشود كه عملكرد كليسا تا چه اندازه در پيدايش فلسفه جديد سياست و منزوىكردن دين از صحنه عمل اجتماعى مؤثر بوده است. البته همنگونه كه اشاره شد، عملكرد خلفا و سلاطين مسلمان هم در اين روند بىتأثير نبوده است. رفتار آنان نيز باعث شد تا انديشه جدايى دين و سياست( سكولاريسم يا عَلمانيت) در جوامع اسلامى نيز وارد شود؛ چنانكه مىبينيم از همان ابتدا( عدهاى از مسلمانان نيز سخت طرفدار آن بودند، آن هم مسلمانان روشنفكر متدين. چرا؟ اين مسلمانان در حقيقت از يك جريان ديگر رنج مىبردند و آن اينكه در جهان تسنن به حكم اينكه خلفا و سلاطين را« اولوالامر» مىدانستند و اطاعت آنها را از جنبه دينى واجب مىشمردند، همبستگى دين و سياست به صورت در خدمت قرار گرفتن دين از طرف سياست بود، آنان كه طرفدار جدايى دين از سياست بودند اينچنين جدايى را مىخواستند، يعنى مىخواستند خليفه عثمانى يا حاكم مصرف صرفاً يك مقام دنيايى شناخته شود، نه يك مقام دينى و وجدان مذهبى و ملى مردم در انتقاد از او آزاد باشد و اين سخنى درست بود ... عدهاى از مسلمانان عرب كه از علمانيت و جدايى دست از سياست دفاع مىكردند، نمىخواستند دخالت توده را در سياست به عنوان يك وظيفه دينى انكار كنند، مىخواستند اعتبار دينى و مذهبى مقامات سياست را نفى نمايند ... وابستگى دين به سياست به مفهومى كه در بالا طرح شد يعنى مقام قدسى داشتن حكام، اختصاص به جهان تسنن دارد، در شيعه هيچگاه چنين مفهومى وجود نداشته است. تفسير شيعه از« اولوالامر» هرگز به صورت بالا نبوده است.( مطهرى، بىتا، صص ٢٩- ٢٧)