مردم سالارى دينى ماهيت، ابعاد و مسائل مردم سالارى دينى - جمعى از نويسندگان - الصفحة ١٩٧
تعريف مىكنند! بيتهام و بويل كه هرگونه تلاش براى استقرار دموكراسى را بدون وجود ليبراليسم محكوم به شكست مىدانند (بيتهام و بويل، ١٣٧٦، ص ٣٦)، در واقع از مسلك ليبرالى خود دفاع مىكنند، نه آنكه بخواهند بين دموكراسى و ليبراليسم همسانى و اينهمانى برقرار كنند.
در جهان غرب دموكراسى و ليبراليسم مساوى يكديگر بودهاند، تا آنجا كه پارهاى متفكران شاخصهاى آن دو را با هم خلط كردهاند. به طور مثال برخى انديشمندان هر چند دموكراسى را نظام حكومتى و ليبراليسم را نظام فكرى معرفى كردهاند (بشيريه، ١٣٧٨، ج ٢، ص ٢٢)، ولى در جايى ديگر ليبراليسم را مبنا و اساس دموكراسى مىدانند:
«ايدئولوژى ليبراليسم به مفهوم آزادى شهروندان در سايه حكومت محدود به قانون، اساس دموكراسى به شمار مىرود. هدف اصلى ايدئولوژى ليبراليسم از آغاز پيدايش خود، مبارزه با قدرت مطلقه و خودكامه و خودسر بود». (بشيريه، درسهاى دموكراسى براى همه، ص ٢٠)
در اينكه يكى از اهداف و مؤلفههاى ليبراليسم دموكراسى و مقابله با استبداد بود، نبايد شك كرد. اما اين مسئله به آن معنا نيست كه ليبراليسم مبنا و اساس دموكراسى باشد. دموكراسى ابتدا با مفهوم مشاركت مردم و حكومت مردم بر مردم در يونان باستان گره خورده بود و سپس در قرن نوزدهم بر مفهوم قانونگرايى متمركز شد، تا آنجا كه فاشيسم و ماركسيسم قانونگرا نيز خود را دموكراتيك خواندند. هر چند امروزه محور دموكراسى آزادى تلقى مىشود و دموكراسى در بستر ليبراليسم رشد كرده است، ولى از نظر منطقى مىتوان دموكراسى بدون ليبراليسم داشت. همنشينى دموكراسى با سوسياليسم در نظامهاى سوسيال دموكراتيك شاهدى بر اين مدعا تلقى مىشود. همانگونه كه نوربرتو بوبيو اشاره مىكند، رابطه ليبراليسم و دموكراسى بسيار پيچيده است و به هيچ رو رابطهاى مبتنى بر پيوستگى و اينهمانى نيست. نه هر حكومت دموكراتيكى به شكل الزامى ليبرال است و نه هر حكومت ليبرالى دموكرات. (بوبيو، ١٣٧٦، ص ١٥)