مردم سالارى دينى ماهيت، ابعاد و مسائل مردم سالارى دينى - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٣٠١
مكتب ليبراليسم در نگرش خود نسبت به هستى و انسان، اساساً داراى نگاهى اين جهانى است و انسان را در مركز تفكر خود قرار مىدهد. اين تصور از هستى و انسان محصول تحولات فكرى عصر رنسانس است. مفهومى كه از انسان و نقش وى در هستى در اين مقطع زمانى به وجود آمد با نگرشهاى قبل از خود تفاوتهاى عمده داشت. در مقطع اوليه يعنى در يونان باستان نوعى اعتقاد به كثرتگرايى چند خدايى وجود داشت و متفكران به جاى شناخت انسان به دنبال شناخت جهان و حقيقت بودند. يونانيان معتقد بودند سرنوشت انسانها به دست خدايانى است كه انسان براى خوشبخت شدن ناچار از قربانى كردن در پيشگاه ايشان است. خدا محورى حاكم بر اين دوره خداوند را در مركزيت عالم قرار داده و انسان و ابعاد وجودى آن را در محاق فراموشى قرار داده بود. اين تفكر با پيدايش فلاسفهاى چون سقراط، افلاطون و ارسطو كه تلاش كردند به جاى كشف حقيقت و پى بردن به راز هستى به شناخت انسان نايل آيند به حاشيه رانده شد. فلاسفه اين دوره كوشيدند در مباحث خود به سؤالاتى چون انسان كيست و ماهيت وجودى وى چيست پاسخ گويند تا از طريق تبيين ابعاد وجودى انسان راه سعادت را به وى نشان دهند. از نظر سقراط احترام به خود، دانش از خود و مهار خود بزرگترين آيين يا دين بود. فلسفه خودت را بشناس كه منبعث از گفتار اخلاقى قديمى يونانى بود، نكته اصلى و هسته مركزى فلسفه سقراط را تشكيل مىداد. تفسير وى از اين گفتار آن بود كه انسان بايد ذهن و فكر خود را بشناسد (عالم، ١٣٨٠، ص ٦٧). در دوره قرون وسطى و در طرح كليسا و مسيحيت از هستى، اگر چه انسان در مقايسه با ساير مخلوقات از جايگاه ويژهاى برخوردار و اساساً حضرت مسيح در اين تفكر به خاطر نجات انسان به زمين آمده بود لكن از آنجا كه انسانها در سلسله مراتب آفرينش در زمره مخلوقات قرار داشتند و همه آنها غايت خود را منوط به اراده خداوند دنبال مىكردند بار ديگر نگرشهاى انسان محورانه به حاشيه رانده شد. در اين زمان، كليسا كه قدرت را در دست گرفته بود انسان را در برابر خداوند مسئول خواند و از آنجا كه خود را از طرف و به نمايندگى از خداوند و مركز ثقل دينى قرار مىداد، انسانها در مقابل كليسا مسئول شدند. در اين دوره كليسا اين گونه تبليغ مىكرد كه انسانها به دليل گناه اوليهاى كه