مردم سالارى دينى ماهيت، ابعاد و مسائل مردم سالارى دينى - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٣٠٢
انجام دادهاند و نيز به خاطر مصونيت در برابر گناهان بعدى ناچار از پرداخت جريمه به كليسا مىباشند تا شايد از اين طريق انسانها روى فلاح و رستگارى را ببينند. در يك كلام مىتوان گفت در اين دوره بار ديگر خدا محورى جاى انسان محورى را گرفت، انسان به صورت جزيى از جامعه و نظم جهان طبيعى و ماوراء طبيعى در نظر گرفته شد و از استعاره پيكر واحد براى بيان اين منظور استفاده شد. اين استعاره بيانگر حقيقتى بنيادين درباره نحوه نگرش به ساختار جهان و جايگاه انسان در آن بود.
انگاره مناسبات ميان پيكره مادى و اعضاى آن يكى از جلوههاى شايستهاى بود كه به وسيله طبيعت يا خداوند ميان جامعه و اعضاى آن يكى از جلوههاى شايستهاى بود كه به وسيله طبيعت يا خداوند ميان جامعه و اعضاى آن برقرار شده بود (قادرى، ١٣٧٩).
مفهوم اين سخن آن بود كه انسانها به تنهايى و به عنوان انسان واحد ناقص و كمال نيافتهاند و تنها در ارتباط با ساير اعضاى جامعه و در رابطه با خداوند و نظام هستى مىتوانند از رشد كافى بهرهمند شوند و به سعادت نايل آيند.
در واكنش به استيلاى همه جانبه كليسا بر شئون فكرى، سياسى و اجتماعى انسانها و فساد ناشى از آن و نيز تحت تأثير موفقيتهاى بشر در جهت غلبه بر موانع و حوادث طبيعى و پيشرفتهاى علمى و صنعتى، از قرن ١٦ جنبشى شكل گرفت كه تصميم داشت حيات روحى دوره كلاسيك را به انسانها بازگرداند. اين جنبش كه در وهله نخست واجد صبغه ادبى و فلسفى بود و از ايتاليا شروع و به ديگر كشورهاى اروپايى گسترانده شد. ارج نهادن به مقام و توان انسان، وى را ملاك همه چيز قرار مىداد. و مانيسم ادعاى خود رهبرى انسانها را توجيه و با اصالت دادن به بشر تلاش مىكرد طبيعت را تحت سيطره انسان درآورد. رهبران و طرفداران اين جنبش بر اين عقيده بودند كه عقل بشرى در عرض عقل خداوندى قرار دارد و انسان مىتواند جاى خداوند را در طبيعت بگيرد. كانت با جمله معروف خود تحت عنوان «من مىانديشم پس هستم»، خويش را مبدأ معرفت قرار داده، به اثبات وجود خداوند پرداخت و بدين ترتيب سير معرفتشناسى اومانيستى آغاز شد.
مكتب ليبراليسم بر پايه چنين تفكرى (اومانيسم) رشد و پرورش يافت و انسانها را از جهان طبيعى و نيز از يكديگر جدا ساخت. اين مكتب بر اين عقيده است كه به