مردم سالارى دينى ماهيت، ابعاد و مسائل مردم سالارى دينى - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٢٩٤
نتيجهگيرى
از مجموعه بحثهاى گذشته اين نتيجه به دست آمد كه مسئله اضطراب انديشههاى سياسى نسبت به تصوير مردم در حكومت در يك نظام دينى از تجربيات سياسى غرب نشئت گرفته است همچنان كه استاد شهيد مرحوم مطهرى مىفرمايد:
«در تاريخ فلسفه سياسى مىخوانيم آنگاه كه مفاهيم خاص سياسى اجتماعى در غرب مطرح شد و مسئله حقوق طبيعى و مخصوصاً حق حاكميت ملى بميان آمد و عدهاى طرفدار استبداد سياسى شدند و براى توده مردم در مقابل حكمران حقى قائل نشدند و تنها چيزى كه براى مردم در مقابل حكمران قائل شدند وظيفه و تكليف بود. اين عده در استدلالهاى خود براى اينكه پشتوانهاى براى نظريات سياسى استبداد مآبانه خود پيدا كنند به مسئله خدا چسبيدند و مدعى شدند كه حكمران در مقابل مردم مسئول نيست بلكه او فقط در برابر خدا مسئول است ولى مردم در برابر حكمران مسئولاند و وظيفه دارند. مردم حق ندارند حكمران را بازخواست كنند كه چرا چنين و چنان كردهاى؟ يا برايش وظيفه تعيين كنند كه چنين و چنان كن. فقط خدا است كه مىتواند او را مورد پرسش و بازخواست قرار دهد. مردم حقى بر حكمران ندارند ولى حكمران حقوقى دارد كه مردم بايد اداء كنند.
از اين رو طبعاً در افكار و انديشهها نوعى باور و ارتباط تصنّعى به وجود آمد ميان اعتقاد به خدا از يك طرف و اعتقاد به لزوم تسليم در برابر حكمران و سلب حق هرگونه مداخلهاى در برابر كسى كه خدا او را براى رعايت و نگهبانى مردم برگزيده است و او را فقط در مقابل خود مسئول ساخته است از طرف ديگر؛ همچنين قهراً ملازمهاى به وجود آمد ميان حق حاكميت ملى از يك طرف و بىخدايى از طرف ديگر.
دكتر محمود صناعى در كتاب آزادى فرد و قدرت دولت نوشتهاند: «در اروپا مسئله استبداد سياسى و اينكه اساساً آزادى از آن دولت است نه مال افراد با مسئله خدا توأم بوده است. افراد فكر مىكردند اگر خدا را قبول كنند، استبداد قدرتهاى مطلقه را نيز بايد بپذيرند. بپذيرند كه فرد در مقابل حكمران هيچگونه حقى ندارد و