إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٥٧٢ - كلمات علماء العامة فيه(عليه السلام)
نمايد- كه او نمود- مناسب طريق اسلام نباشد، آخر رأى او به آن قرار گرفت كه كتابتى به امام موسى عليه السلام نويسد به همان تهديد و توعيد كه قيصر روم به او نوشته، تا ملاحظه كند كه امام موسى در جواب چه نويسد. منشيان را فرمود تا كتابتى به همان تهديد و توعيد، به مبالغه تمام نويسند، چون كتابت بدان حضرت رسيد در جواب نوشت كه پدر من جعفر بن محمد جهت من روايت كرد از پدران خود كه حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: خداى تعالى را هر روز صد نظر رحمت بر بندگان خود آرد، من اميدوارم كه يك نظر رحمت حق تعالى به جان من فرمايد و مرا از جميع آنچه تو مرا بدان تخويف كرده و تهديد نموده نگاه دارد تا شر تو از من كفايت گردد. چون كتابت به هارون رسيد گفت: به همين عبارت جواب قيصر بنويسيد. چون كتابت به قيصر رسيد گفت: اين جواب او نيست. اين جواب كسى است كه از خاندان نبوت و ولايت.
ديگر از اوصاف آن حضرت آن است كه آن حضرت متوكل است بر خداى تعالى و در توكل عزم تمام دارد. و اين اشارت است به كمال توكلى كه آن حضرت را بوده. شقيق بلخى كه از اكابر اوليا و مشايخ خراسان است روايت كند كه سالى به عزم حج به بغداد رفتم. روزى كه قافله از بغداد بيرون رفتند هر كس به يراق و اسباب و تجملى تمام بيرون آمده بودند. جوانى را ديدم در غايت جمال. كسائي سياه صوفيانه پوشيده و شملهاى به شكل صوفيان در سر داشت و تنها و منفرد از خلق نشسته بود. در خاطرم گذشت كه اين يكى از صوفيان است كه بدين شكل و هيئت بيرون مىآيد و مىخواهد كه در راه حج عيال مردم شود. من بروم و او را سرزنش كنم تا بازگردد و متوجه او شدم. چون بدو نزديك شدم فرمود: اى شقيقإِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ و برخاست و روانه شد.
من با خود گفتم اين مرد از ابدال است. اسم مرا گفت و كشف باطن من كرد. ديگر او را نديدم تا به منزل رسيدم كه آن را واقصه گويند. بر سر چاه رفتم كه آب بردارم