إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٦٦٥ - وصف و مدح امام الثامن الضامن على بن موسى الرضا سلام الله عليه و ذكر قبر مبارك او
مال نبود كه از فوت آن جامه [كه] از حضرت امام عليه السلام به من رسيده بود. امير دزدان نشسته بود و دزدان مال جمع مىكردند. من رفتم و نزديك او نشستم. خود بخود بيتي از آن قصيده كه مناسب آن بود مىخواند و بيت اين است:
أرى فيئهم مقسومة في عدوهم و أيديهم من فيئهم صفرات من به او گفتم: اى امير اين شعر من است و دعبل خزاعى منم. او گفت: راست مىگويى كه دعبل تويى. مردمان قافله تمام گواهى دادند كه دعبل اوست. پس مرا بنواخت و تمامى مال مرا باز داد و جامه امام را زيارت كرد و گفت: من به بركت جامه امام تمامى مال قافله را باز مىدهم. پس تمامى مال قافله را باز داد و آن كرامت امام عليه السلام ظاهر شد.
المتلألئ فيه أنوار النبي عند عين العيان آن حضرت در او درخشنده است انوار حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم نزد چشم عيان. يعنى ارباب معاينة مىدانند كه انوار حضرت نبى بر سيماى مبارك آن حضرت ظاهر است. و اين اشارت است بدانكه آثار جمال و انوار كمال حضرت نبى صلى اللّه عليه و آله و سلم از صفحات و وجنات آن حضرت ظاهر و باهر بوده.
يكى از محبان اهل بيت روايت كرد كه من نباج بودم و [آن] موضعي است ميان مدينه و بغداد از راه بصره. شبى در واقعه ديدم كه حضرت پيغمبر به نباج فرموده بود و در مسجد نباج بر روى حصيرى نشسته از ليف خرما و طبقى خرماى صيحانى نزد آن حضرت نهاد. من در رفتم و سلام كردم. آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم يك كف از آن خرما به من داد. من آن را شمردم هفده عدد بود. صباح آن شب در صحرا بودم. خبر آوردند كه حضرت على بن موسى الرضا از مدينه فرموده و به بغداد مىرود و در مسجد فرود آمده، من بشتافتم به ملاقات آن حضرت. ديدم كه در همان موضع كه شب ديده بودم كه حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم نشسته