إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٥٠١ - و منها قول ابن روزبهان
خداى تعالى مرا از شر او نگاه دارد و مضرت او ان شاء اللّه به من نرسد.
پس برخاست و همراه من متوجه خانه ابو جعفر دوانيقى شد. چون به در خانه مقابل او رسيد ديدم كه لبهاى مبارك او مىجنبيد و چيزى مىخواند. چون دوانيقى آن حضرت را بديد رنگ روى او زرد شده و ترسان و لرزان برخاست و آن حضرت را استقبال كرد و با آن حضرت معانقه نمود و نهايت تعظيم و توقير بجاى آورد و چون آن حضرت بنشست گفت: خوش آمد ابو عبد اللّه. بريء الساحة از آنچه نسبت بدو مىكنند. بعد از آن فرمود كه طشتى از بوى خوش حاضر كردند و غاليه و عبير از آن طشت بر مىداشت و بر او و محاسن حضرت امام عليه السلام مىماليد تا تمامى محاسن آن حضرت را بوى خوش گرفت. بعد از آن گفت: چه حاجت دارى اى ابو عبد اللّه؟ حضرت امام فرمود: حاجت من آن است كه ديگر مرا طلب نكنى.
گفت: چنين كنم و هر چه مراد و حاجت تو باشد آن را برآورم. برخيز و به سلامت به خانه خود بازگرد. حضرت امام برخاست و بيرون رفت. فرمود: ابو جعفر جامه خواب طلب كرد و در آن رفت و چندان خواب كرد كه چهار نماز از او فوت شد. بعد از آن بيدار شد و با من گفت: اى ربيع آب بيار تا طهارت كنم و نماز بگزارم و بعد از آن حكايت حال خود با تو باز گويم. من برخاستم و آب آوردم و وضو ساخت و نمازها را قضا كرد، بعد از آن گفت: چون جعفر بن محمد در آمده من عزم جزم كرده بودم كه في الحال او را ببينم به قتل آوردم. ديدم كه بر سر دوش او اژدهاى به غايت بزرگ مهيب كه آتش از دهن او بيرون مىآمد دهن گشاده بود و گفت با من: اگر قصد او كنى ترا با تمام خانه فرو برم. من از مهابت آن حال بيهوش خواستم شدن، او را در بغل گرفتم و تعظيم كردم و بازگردانيدم و خود بيهوش افتادم تا امروز ديگر با او مرا هيچ كار نيست.
ربيع گفت: من چون اين شنيدم به خدمت حضرت امام عليه السلام آمدم و اين حكايت باز گفتم و گفتم: نفس من فداى تو باد، آن زمان كه در آمدى چه چيز