إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٦٢٧ - كلمات أعلام العامة في شأنه عليه السلام
فرمود كه: اگر خلافت را خدا براى تو قرار داده است ترا جائز نباشد كه به ديگر بخشى و خود را از آن معزول كنى و اگر خلافت از تو نيست تو را اختيار آن نيست كه به ديگرى تفويض كنى. مأمون گفت: يا ابن رسول اللّه لازم است كه در خواست ما قبول كنى. حضرت فرمود كه: به رضاى خود هرگز قبول نخواهم كرد. تا مدت دو ماه اين سخن در ميان بود و چندان كه او مبالغه مىكرد حضرت امتناع مىنمود. چون مأمون از قبول خلافت آن حضرت مأيوس شد گفت: هر گاه كه خلافت را قبول نمىكنى پس ولايت عهد من اختيار كن. حضرت فرمود كه: پدر بزرگوارم مرا خبر داد كه پيش تو از دنيا بيرون خواهم رفت و مرا به سم بخواهند كشت ... بعد از آن فرمود كه: خير قبول مىكنم به اين شرط كه كسى را نصب نكنم و احدى را عزل ننمايم و به بساط حكومت از دور نظر كنم. مأمون به اين شرائط از آن حضرت راضى شد.
پس حضرت روى بسوى آسمان برداشت و گفت: خداوندا تو مىبينى مرا اكراه كرد و به ضرورت اين امر را اختيار كردم. پس مرا مؤاخذه مكن چنانچه مؤاخذه نكردى دو بنده پيغمبر خود يوسف و دانيال را در هنگامى كه قبول كردند ولايت را از جانب پادشاهان در زمان خود. خداوندا عهدي نيست مگر عهد تو و ولايتي نمىباشد مگر از جانب ... پس محزون و گريان ولايت عهد را از مأمون قبول كرد ...
و هر گاه كه بيعت آن حضرت منعقد گشت و روز عيد آمد مأمون به آن حضرت گفت كه براى نماز سوار شوند و نماز و خطب براى مردمان بخوانند. حضرت فرمود: تو ميدانى كه من با تو شرط كردهام كه از دور به بساط حكومت نظر كنم. مرا از نماز عيد و خطبه معاف داريد. مأمون بسيار إلحاح و زارى پيش آمد. ناچار حضرت فرمود كه:
اگر معاف دارى بهتر و اگر معاف ندارى پس بيرون خواهم آمد بسوى مصلاي عيد چنانكه بيرون آمد رسول خدا صلعم. مأمون گفت: هر طورى كه بخاطر شريف بيايد تشريف فرما شو و امر كرد به خادمان و لشكريان كه به در حضرت على بن